تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٩ - باز گشتن به قصهء دقوقى
باز گشتن به قصهء دقوقى
((١٩٤٢)) از مثال و مثل و فرق آن بران جانب قصهء دقوقى اى جوان
((١٩٤٣)) آن كه در فتوى امام خلق بود گوى تقوى از فرشته مى ربود
((١٩٤٤)) آن كه اندر سير مه را مات كرد هم ز دين دارى او دين رشك خورد
((١٩٤٥)) با چنين تقوى و اوراد و قيام طالب خاصان حق بودى مدام
((١٩٤٦)) در سفر معظم مرادش آن بدى كه دمى بر بندهء خاصى زدى
((١٩٤٧)) اين همى گفتى چو مى رفتى به راه كن قرين خاصه گانم اى اله
((١٩٤٨)) يا رب آنها را كه بشناسد دلم بندهء بسته ميان و مُقبلم
((١٩٤٩)) و آن كه نشناسد تو اى يزدان جان بر من محبوبشان كن مهربان
((١٩٥٠)) حضرتش گفتى كه اى صدر مهين اين چه عشق است و چه استسقاست اين
((١٩٥١)) مهر من دارى چه مى جويى دگر چون خدا با توست چه جويى بشر
((١٩٥٢)) او بگفتى يا رب اى داناى راز تو گشودى در دلم راه نياز
((١٩٥٣)) در ميان بحر اگر بنشسته ام طعم در آب سبو هم بسته ام
((١٩٥٤)) هم چو داودم نود نعجه مراست طمع در نعجهء حريفم هم بجاست
((١٩٥٥)) حرص اندر عشق تو فخر است و جاه حرص اندر غير تو ننگ و تباه
((١٩٥٦)) شهوت و حرص نران پيشى بود و آن حيزان ننگ و بد كيشى بود
((١٩٥٧)) حرص مردان از ره پيشى بود در مخنّث حرص سوى پس رود
((١٩٥٨)) آن يكى حرص از كمال و مردى است و آن دگر حرص افتضاح و سردى است
((١٩٥٩)) آه ، سرّى هست اينجا بس نهان كه سوى خضرى شود موسى دوان
((١٩٦٠)) هم چو مستسقى كز آبش سير نيست بر هر آن چه يافتى بالله مايست چون گذشتى ز آن يكى نوتر رسد آن يكى بالاتر از وى در رسد
((١٩٦١)) بىنهايت حضرت است اين بارگاه صدر را بگذار صدر توست راه