تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٧ - تفسير ابيات
ولى من آنان را با خود مى بينم و همان بازىهاى كودكانه شان را تماشا مى كنم ، مگر گريه ، ناشى از احساس درد جدايى نيست ؟ من جدايى و هجرانى نمى بينم . مردم مرده هاى خود را خواب مى بينند و من فرزندان از دست رفتهام را در بيدارى مشاهده مى كنم .
از اين جهان تاريك ماده دمى خود را پنهان مى كنم و برگ حواس طبيعىام را از درخت وجودم فرو مى ريزم . مگر چنين چيزى ممكن است ؟ آرى ، حس آدمى اسير عقل و عقل اسير روح اوست ، هنگامى كه روح از عالم ماده اعراض و بعالم بالا متوجه شد ، به دنبال خود عقل را و عقل هم حس را به دنبال خويش به عالم بالا مى كشاند .
[ بحث مشروح اين مضمون در مباحث عقل و عاقل و معقول در همين مجلد مطرح شده است ، مراجعه شود ] .
جان آدمى دست بسته عقل را [ با زنجير مقولات مأخوذ از روبناى هستى ] باز مى كند و كارهايى را كه از ديدگاه عقل پوشيده بود براى او روشن مى سازد .
اين حواس و انديشه ها بر روى آب صاف من انسانى چونان خس و خاشاك است كه روى آب را مى پوشاند .
در آن هنگام كه روح به مقتضاى تجرد خويش ، از ماده مفارقت نموده بعالم اصلى روحانى خود مى گرايد ، دست عقل باز مى شود و خس و خاشاك حواس و انديشه ها را از روى آب صاف من انسانى بر كنار مى كند و آن آب صاف براى خرد نمودار مى گردد آرى ، خسهاى انبوهى روى آب جو مانند حباب ، آب جو را مى پوشاند ، وقتى كه خسها بر كنار شد ، بار ديگر آب صاف نمايان مى شود .
با اين كه خداوند دست عقل را براى بر كنار كردن خس و خاشاك حواس و انديشه ما از سطح روان جويبار باز نكند . هوى