تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٦ - جزع ناكردن شيخى بر مرگ فرزندان خود
جزع ناكردن شيخى بر مرگ فرزندان خود
((١٧٧٢)) بود شيخى ره نمايى پيش از اين آسمان شمع بر روى زمين
((١٧٧٣)) چون پيامبر در ميان امّتان در گشاى روضهء دار الجنان
((١٧٧٤)) گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش چون نبى باشد ميان قوم خويش
((١٧٧٥)) يك صباحى گفتش اهل بيت او سخت دل چونى ؟ بگو اى نيك خو
((١٧٧٦)) ما ز هجر و مرگ فرزندان تو نوحه مى داريم با پشت دو تو
((١٧٧٧)) تو نمى گريى نمى زارى چرا يا كه رحمت نيست در دل اى كيا
((١٧٧٨)) چون تو را رحمى نباشد در درون پس چه اميدستمان از تو كنون
((١٧٧٩)) ما به اميد توايم اى پيشوا كه نبگذارى تو ما را در فنا
((١٧٨٠)) چون بيارايند روز حشر تخت خود شفيع ما تويى آن روز سخت
((١٧٨١)) در چنان روز و شب بىزينهار ما به اكرام توايم اميدوار
((١٧٨٢)) دست ما و دامن توست آن زمان كه نماند هيچ مجرم را امان
((١٧٨٣)) گفت پيغمبر كه روز رستخيز كى گذارم مجرمان را اشك ريز
((١٧٨٤)) من شفيع عاصيان باشم به جان تا رهانمشان ز اشكنجهء گران
((١٧٨٥)) عاصيان و اهل كباير را به جهد وارهانم از عتاب نقض عهد
((١٧٨٦)) صالحان امتم خود فارغند از شفاعتهاى من روز گزند
((١٧٨٧)) بلكه ايشان را شفاعتها بود گفتشان چون حكم نافذ مى رود
((١٧٨٨)) هيچ وازر وزر غيرى بر نداشت من نيم وازر خدايم بر گماشت
((١٧٨٩)) آن كه بىوزر است شيخ است اى جوان در قبول حق چو اندر كف كمان
((١٧٩٠)) شيخ كه بود ؟ پير ، يعنى مو سپيد معنى اين موبدان اى نااميد
((١٧٩١)) هست آن موى سيه هستىّ او تا ز هستيش نماند تار مو
((١٧٩٢)) چون كه هستيش نماند پير اوست گر سيه مو باشد او يا خود دو موست
((١٧٩٣)) هست آن موى سيه وصف بشر نيست آن مو موى ريش و موى سر