تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٤ - بقيه آن زاهد كوهى كه نذر كرده بود كه ميوهء كوهى از درخت نيفشانم و كسى را نگويم به صريح و كنايت كه بيفشان مگر آن خورم كه باد افكنده باشد از درخت
بقيه آن زاهد كوهى كه نذر كرده بود كه ميوهء كوهى از درخت نيفشانم و كسى را نگويم به صريح و كنايت كه بيفشان مگر آن خورم كه باد افكنده باشد از درخت
اين سخن پايان ندارد راز گوى قصهء آن مرد زاهد باز گوى كن تمام اكنون حديث شيخ فرد كاندران كهسار بودش خواب و خورد
((١٦٣٤)) اندر آن كه بود اشجار و ثمار سيب و امرود و انار بىشمار قوت آن درويش بود آن ميوه ها غير آن چيزى نخوردى دائما
((١٦٣٥)) گفت آن درويش يا رب با تو من عهد مردم زين نچينم در زمن خود نچينم ميوهاى در كلّ حين نيز غيرى را نگويم كه بچين
((١٦٣٦)) جز از آن ميوه كه باد اندازدش من نچينم از درخت منتعش
((١٦٣٧)) مدتى بر نذر خود بودش وفا تا در آمد امتحانات قضا
((١٦٣٨)) زين سبب فرمود استثنا كنيد گر خدا خواهد به پيمان بر زنيد ز ان كه حكم كار در دست من است اختيار جملگان پست من است
((١٦٣٩)) هر زمان دل را دگر ميلى دهم هر نفس بر دل دگر داغى نهم
((١٦٤٠)) كل اصباح لنا شأن جديد كل شىء عن مرادى لا يحيد
((١٦٤١)) در حديث آمد كه دل همچون پريست در بيابانى اسير صرصريست
((١٦٤٢)) باد پر را هر طرف راند گزاف گه چپ و گه راست با صد اختلاف
((١٦٤٣)) در حديث ديگر آن دل دان چنان كآب جوشان ز آتش اندر قازغان
((١٦٤٤)) هر زمان دل را دگر رائى بود آن نه از وى ليك از جايى بود
((١٦٤٥)) پس چرا ايمن شوى بر راى دل عهد بندى تا شوى آخر خجل
((١٦٤٦)) اين هم از تأثير حكم است و قدر چاه مى بينى و نتوانى حذر
((١٦٤٧)) نيست خود از مرغ پرّان اين عجب كو نبيند دام و افتد در عطب
((١٦٤٨)) اين عجب كه دام بيند با وتد گر بخواهد ور نخواهد مى فتد