تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٣ - تفسير ابيات
زرگر گفت : برو آقاى عزيز ، من غربال ندارم .
درويش گفت : من كه از تو غربال نخواستم ، من ترازو مى خواهم ، مسخره مكن ، ترازو را بده . زرگر گفت : درويش عزيز برو جاروب هم ندارم .
درويش گفت : خواهشمندم اين مطالب خنده آور را مگو ، من از تو ترازو مى خواهم ، طفره مزن و خود را كرمساز .
زرگر گفت : سخن تو را شنيدم ، كر نيستم ، من آدم بىمعنى هم نيستم ، اما در بارهء وضع تو دقت كردم ، تو پير مردى هستى كه دستهايت مى لرزد و جسم تو نعشه و نشاط جوانى را از دست داده است ، از طرف ديگر طلاهاى تو هم ريز و خرد است ، وقتى كه مى خواهى بسنجى ، طلاها بزمين خواهد ريخت و آن گاه بسراغ من آمده خواهى گفت : خواهشمندم جاروب بده تا خاكهايى را كه طلاهايم در آن ريخته و مخلوط شده است ، جاروب كنم . پس از آن كه آن خاك را جاروب كردى ، بار سوم خود را كشان كشان بدكانم مى رسانى و مى گويى : تمنا مى كنم : غربالى بمن بده تا خاكها را غربال نموده طلاهايم را تصفيه كنم .
لذا من از اول كار فكر تو را راحت كردم و خود را هم از درد سر نجات دادم . حالا برو جاى ديگر .
اين است مثل انسانها در جريان زندگى كسى كه فقط اول كار را مى بيند ، او يقينا نابيناست . فردى كه آخر كار را و مراحل متوسط ميان آغاز و انجام را مى نگرد ، داراى معنى و رشد روحى است ، چنين فردى در آتش ندامت و شرمسارى نخواهد سوخت .
اين همه عناوين پر طمطراق و اشكال پستى كه انسانها را در ظاهر تفسير مى كند معلول كوتاه نظرى در آغاز و انجام كارهاست . خوب دقت كن . بينا باش ، آنان كه عاقبت بينند اهل رشد و اصابت به واقعياتند .