تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٢ - تفسير ابيات
ديدن زرگر عاقبت كار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعير ترازو
تفسير ابيات
ديدن زرگر عاقبت كار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعير ترازو
((١٦٢٤)) آن يكى آمد به پيش زرگرى كه ترازو ده كه بر سنجم زرى
((١٦٢٥)) گفت رو خواجه مرا غربال نيست گفت ميزان ده بر اين تسخر مأيست
((١٦٢٦)) گفت جارويى ندارم بر دكان گفت بس كن اين مضاحك را بمان
((١٦٢٧)) من ترازويى كه مى خواهم بده خويشتن را كر مكن هر سو مجه
((١٦٢٨)) گفت بشنيدم سخن كر نيستم تا نپندارى كه بىمعنيستم
((١٦٢٩)) اين شنيدم ليك پيرى مرتعش دست لرزان جسم تو نامنتعش فهم كردم ليك پيرى ناتوان دستت از ضعف است لرزان هر زمان
((١٦٣٠)) و آن زر تو هم قراضهء خورد و مرد دست لرزد پس بريزد زرّ خرد
((١٦٣١)) پس بگويى خواجه جارويى بيار تا بجويم زر خود را در غبار
((١٦٣٢)) چون بروبى خاك را جمع آورى گويىام غربال خواهم اى حرى تا بريزم خاك و زر جويم از آن كى بود غربال ما را در دكان
((١٦٣٣)) من ز اول ديدم آخر را تمام جاى ديگر رو از اين جا و السلام هر كه اول بين بود اعمى بود هر كه آخر بين چه با معنى بود هر كه اول بنگرد پايان كار اندر آخر او نگردد شرمسار حكم چون بر عاقبت انديشى است پادشاهى بندهء درويشى است عاقبت بينان بوند اهل رشاد در نگر و الله اعلم بالسداد
تفسير ابيات [ يك داستان كوتاه و شيرين براى تو مى گويم ، تا خوبى انديشه در ابتداى كار را بفهمى : ] درويشى به پيش زرگرى رفت و گفت : ترازو بده كه مى خواهم طلايى را وزن كنم .