تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٦ - ٤٩ - حس اسير عقل و عقل اسير روح و تأثير متقابل آن سه در يكديگر
به واقعيات ، روشن و آشنا بسازد .
از اين جا معلوم مى شود ( چنان كه در اصطلاحات ادبى هم مورد مشاهده است ) اين كه رابطهء عقل و خرد ، بىشباهت به رابطهء كارگر و كارمند نيست .
٤ - تصرف جان در عقل از عنايات ربانى است ، در حقيقت كسى كه دست عقل را در حقيقت جويى و واقع بينى مى گشايد ، خداست -
چون كه دست عقل نگشايد خدا خس فزايد از هوا بر آب ما
٥ - اكنون كه فر و شكوه و درك و فعاليت عقل ناشى از روح است يا برهبرى روح و جان انسانى است ، پس روح و جان هرگز تحت سيطرهء عقل قرار نمى گيرد .
٦ - حتى عقل خود روح را كه داراى مقام عالى است نمى شناسد ، عقل آثار روح را خود روح مى پندارد و نمى داند كه نور خورشيد غير از قرص و ذات خورشيد است ، بنا بر اين عقل نمى تواند در روح و جان تأثيرى داشته باشد . نيز در آن هنگام كه نور الهى بر جان و روح انسانى فروزان شود ، عقل ياراى مقاومت و عرض اندام در مقابل آن نمى تواند داشته باشد .
٧ - با اين حال جلال الدين مى گويد :
« عقل فاسد روح را آرد به نقل »
وقتى كه عقل يك انسان فاسد گشت ، مسير روح را تغيير مى دهد و از عالم معقول و روحانيت بدرجهء پايين نقل و مسموعات تنزل مى دهد . باز مى گويد :
« نور عقلست اى پسر جان را غذى »
يعنى نور عقل غذاى جان است ، از دو مضمون فوق اين معنا نتيجه مى شود كه روح هم تحت تأثير عقل واقع مى شود .