تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٤ - ٢٩ - عقل جزيى در قلمرو عشق و ما وراى طبيعت و پيشگاه حق مبهوت است
الهى چيز ديگرى باشد كه به وسيلهء تقوى و تخلق به اخلاق الله به دست مى آيد .
جلال الدين در بعضى ابيات ، محك را خود عقل معرفى مى كند ، و مى گويد :
فرق زشت و نغز از عقل آوريد نى ز چشمى كه سيه ديد و سفيد چشم غرّه شد به خضراء و دمن عقل گويد بر محكّ ماش زن [١]
آن گاه براى تشخيص خود تعقل صحيح از اوهام و خرافات مى گويد :
دام ديگر بد كه عقلش در نيافت وحى غايب بين بدين سوزان شتافت [٢]
٢٩ - عقل جزيى در قلمرو عشق و ما وراى طبيعت و پيشگاه حق مبهوت است .
عاشق از حق چون غذا يابد رحيق عقل آن جا گم شود گم اى رفيق عقل جزيى عشق را منكر بود گر چه بنمايد كه صاحب سرّ بود [٣] عقل جزء از رمز اين آگاه نيست واقف اين سرّ به جز الله نيست عقل را خود با چنين سودا چكار كرّ مادر زاد را سرنا چكار [٤] اى ببرده عقل هديه تا اله عقل آن جا كمتر است از خاك راه [٥] عقل خود شحنه است چون سلطان رسيد شحنهء بىچاره در گنجى خزيد عقل سايهء حق بود حق آفتاب سايه را بىآفتاب او چه تاب عقل تو بگذشت از درك عقول عقل در شرح شما شد بو الفضول [٧] ليك چون من لم يذق لم يدر بود عقل و تخييلات او حيرت فزود
[١] دفتر ششم ، ص ٣٩٦ بيت ٨ و ٩ . .
[٢] دفتر ششم ، ص ٣٩٦ بيت ١١ . .
[٣] دفتر اول ، ص ٤١ بيت ١١ و ٢ . .
[٤] دفتر دوم ، ص ٨٢ بيت ١٨ و ١٩ . .
[٥] دفتر چهارم ، ص ٢٢٥ بيت ٣٩ . .
[٧] دفتر پنجم ، ص ٢٧٩ بيت ١٥ . .