تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٦ - تفسير ابيات
ملال آور نجات پيدا كنيم ، عجيب است كه اصلا مريض هم نمى شود ، گويى سنگ خارا است كه در جاى خود مستقر و بىحركت مانده است يكى از كودكان كه زيركتر از همهء آنها بود ، چنين تدبيرى كرد كه به استاد بگويد : استاد عزيز ، انشاء الله بلا دور است ، چه شده ؟ كه رنگ مباركت زرد شده است ؟ خير است ، رنگ طبيعى شما از چهره تان پريده ، ناچار يا هواى نامساعد شما را به اين حال انداخته ، يا خدا نكرده تبى بر شما عارض شده است ؟ از اين گفتار او اندكى به خيال مى افتد . سپس اشاره كرد به كودك ديگر و گفت : تو هم حواست را جمع كن وقتى كه از مكتب وارد شدى ، بگو : استاد عزيز ما ، خير است ، احوال شما چطور است ؟ كمى تغيير در رنگ روى شما ديده مى شود . بدينسان كودك سوم و چهارم و پنجم . . . همگى پشت سر هم وارد شوند و مانند ما اظهار غم و ناله نمايند . وقتى كه سى نفر كودك به طور متواتر ، اين خبر را به استاد بدهند مسلما خبر بيمارى استاد اثبات مى شود و بيمارى او مستقر مى گردد .
كودكان مكتب همگى پيش نهاد كودك زيرك را پذيرفته و گفتند : خيالت راحت باشد ، هيچ يك از ما سخن را عوض نخواهيم كرد .
سپس به همهء آنان سوگند داد كه سخن چينى نكنند و نگويند اين حيله از كيست ؟ نظريهء آن زيرك و هشيار را همگى پذيرفتند ، زيرا عقل او در صف مقدم رمه ى كودكان حركت مى كرد .