تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧١ - داستان مشغول شدن عاشق به عشق نامه خواندن و مطالعه كردن عشق نامه در حضور معشوق آن را ناپسند داشتن كه طلب الدليل عند حضور المدلول قبيح و الاشتغال بالعلم بعد الوصول الى المعلوم مذموم
((١٤٢٢)) منتهى نبود كه موقوف است او منتظر بنشسته باشد حال جو
((١٤٢٣)) كيمياى حال باشد دست او دست جنباند شود مس مست او
((١٤٢٤)) گر بخواهد مرگ هم شيرين شود خار و نشتر نرگس و نسرين شود او بود سلطان حال اندر روش نى چو تو محروم از حال و كشش
((١٤٢٥)) آن كه او موقوف حال است آدمى است كه گهى افزون و گاهى در كمى است
((١٤٢٦)) ليك صافى فارغ است از وقت و حال صوفى ابن الوقت باشد در مثال
((١٤٢٧)) حالها موقوف عزم و راى او زنده از نفخ مسيح آساى او
((١٤٢٨)) عاشق حالى نه عاشق بر منى بر اميد حال بر من مى تنى
((١٤٢٩)) آن كه گه ناقص گهى كامل بود نيست معبود خليل آفل بود
((١٤٣٠)) و آن كه آفل باشد و گه آن و اين نيست دل بر لا احب الآفلين
((١٤٣١)) آن كه او گاهى خوش و گه ناخوش است يك زمانى آب و يك دم آتش است
((١٤٣٢)) برج مه باشد و ليكن ماه نى نقش بت باشد ولى آگاه نى
((١٤٣٣)) هست صوفىّ صفا چون ابن وقت وقت را همچون پدر بگرفته سخت
((١٤٣٦)) رو چنين عشقى گزين گر زنده اى ور نه وقت مختلف را بنده اى
((١٤٣٧)) منگر اندر نقش زشت و خوب خويش بنگر اندر عشق و بر مطلوب خويش
((١٤٣٨)) منگر اين را كه حقيرى يا ضعيف بنگر اندر همت خود اى شريف
((١٤٣٩)) تو به هر حالى كه باشى مى طلب آب مى جو دائما اى خشك لب
((١٤٤٠)) كان لب خشكت گواهى مى دهد كو به آخر روى بر منبع نهد
((١٤٤١)) خشكى لب هست پيغامى ز آب كه به آب آرد يقين اين اضطراب
((١٤٤٢)) كاين طلبكارى مبارك جنبشى است اين طلب در راه حق مانع كشى است
((١٤٤٣)) اين طلب مفتاح مطلوبات توست اين سپاه نصرت و رايات توست
((١٤٤٤)) اين طلب همچون خروسى در صياح مى زند نعره كه مى آيد صباح
((١٤٤٥)) گر چه آلت نيستت تو مى طلب نيست آلت حاجت اندر راه رب