تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٨ - تفسير ابيات
گردو و فستق و بادام رسيد ، پوست كم مى شود و وجود پوست مورد توجه نيست ، همچنين وقتى كه مغز از علم افزايش يافت موضوعات ظاهرى مانند پوست رو به كاهش مى رود اين يك اصل كلى است كه معشوق عاشق خود را مى سوزاند .
[ ارتباط اين مصرع با مصرع قبلى و ابيات مربوطه اين است كه مى گويد : معشوق جان و مغز عاشق را جلب و آن را اعتلا مى بخشد و وجود طبيعىاش را كه مانند پوست است مى سوزاند ] .
وحى و نورانيت كه مطلوب پيامبر اكرم بود او را شعله ور مى ساخت .
در آن هنگام كه اوصاف قديم الهى تجلى مى نمايد ، گليم اوصاف حادث زبانه مى كشد . هر كس كه در زمان پيامبر اكرم يك چهارم قرآن را حفظ كرده بود ، مردى عظيم الشان شناخته مى شد .
جمع كردن صورت قرآن با آن معانى عميق ، كار هر كس نبوده است ، بلكه روح بسيار رشد يافته مى خواست كه از عهدهء جمع كردن صورت و معنى بر آيد . با وجود مستى در معانى قرآن مراعات ادب با الفاظ و جملات آن امكان ندارد ، و اگر هم ممكن باشد كار شگفت انگيزى است .
در حالت استغناء به وسيلهء معنى خود را نيازمند به صورت ديدن از قبيل جمع كردن ميان ضدين است ، كه به طور معمولى امكان پذير نيست و اگر اتفاق بيفتد از روى نياز ، روحى در اعتلا به مقام والا است ، و پس از اعتلاى روح و در حال تحير عالى آن دو ضد ( صورت و معنى ) از يكديگر تفكيك شده و صورت به كنار مى رود .
عصا همواره معشوق نابينايان است ، لذا نابينايان صندوق قرآن هستند نه حامل معناى آن ، با اين حال صندوقى كه از قرآن پر شده است بهتر از صندوق خالى است . باز آن صندوق كه تهى است ، بهتر از آن صندوق است كه پر از مار و مور مى باشد . خلاصه موقعى كه انسان به نعمت وصال رسيد ، ديگر دلال و واسطه مورد نيازش نيست .