تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٥ - آيا الفاظ قرآن و حفظ كردن آنها اهميتى ندارد
((١٣٨٧)) ز انكه چون مغزش درآكند و رسيد پوستها شد بس رقيق و واكفيد
((١٣٨٨)) قشر جوز و فستق و بادام هم مغز چون آكندشان شد پوست كم
آيا الفاظ قرآن و حفظ كردن آنها اهميتى ندارد جلال الدين در ابيات فوق در بارهء عدم لزوم حفظ قرآن و اهميت نداشتن الفاظ آن در مقابل معنى ، مطالب پراكندهاى را مى گويد كه قابل جمع و هماهنگى نيست . اين مطالب به قرار ذيل است :
١ - اگر چه ياران پيامبر اكرم اشتياق زيادى به حفظ كردن قرآن داشتند ، ولى كمتر كسى بود كه قرآن را حفظ كرده بود .
اين مضمون صراحتا مى گويد : ياران پيامبر اشتياق زيادى به حفظ كردن قرآن داشتند ، پس معلوم مى شود حفظ كردن قرآن مطلوب و محبوب صحابه بوده و از آن جهت كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و لو به وسيلهء يك روايت ضعيف هم ، نقل نشده است كه صحابه را از آن سوز و اشتياق جلوگيرى نمايد ، در نتيجه حفظ قرآن موضوع مطلوبى بوده است كه پيامبر تصديقش فرموده است .
٢ - جلال الدين به اين ادعا كه خود كلمات قرآن اهميتى ندارد . چند بيت سروده و حاصل معناى آن چند بيت اين است كه وقتى مغز يك ميوه رسيد پوست رقيق مى شود و كم كم از مطلوبيت ساقط مى گردد .
اين مطلب مبنى بر اشتباهى است كه به طور اختصار توضيح مى دهيم : الفاظ و جملات كه معنايى را نشان مى دهند ، بر دو گونه هستند :
الف - مقصود با لذات معنى بوده و به خود لفظ و جمله هيچ توجهى جز مانند توجه به آيينه براى ديدن صورت نيست ، محاورات معمولى در اجتماعات اغلب از