تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٣ - ١٧١ در بيان آن كه در ميان صحابه حافظ كسى نبود ١٨٧
« در بيان آن كه در ميان صحابه حافظ كسى نبود »
((١٣٨٦)) در صحابه كم بُدى حافظ كسى گر چه شوقى بود جانشان را بسى
((١٣٨٧)) ز ان كه چون مغزش در آكند و رسيد پوستها شد بس رقيق و واكفيد
((١٣٨٨)) قشر جوز و فستق و بادام هم مغز چون آكندشان شد پوست كم
((١٣٨٩)) مغز علم افزود كم شد پوستش ز ان كه عاشق را بسوزد دوستش
((١٣٩٠)) وصف مطلوبى چو ضدّ طالبى است وحى برق نور سوزان نبى است
((١٣٩١)) چون تجلى كرد اوصاف قديم پس بسوزد وصف حادث را گليم
((١٣٩٢)) ربع قرآن هر كه را محفوظ بود جد فينا از صحابه مى شنُود
((١٣٩٣)) جمع صورت با چنين معنى ژرف نيست ممكن جز ز سلطانى شگرف
((١٣٩٤)) در چنين مستى مراعات ادب خود نباشد ور بود باشد عجب
((١٣٩٥)) اندر استغنا مراعات و نياز جمع ضدّين است چون گرد و دراز جمع ضدّين از نياز افتاد و ناز باز در وقت تحير امتياز
((١٣٩٦)) خود عصا معشوق عميان مى شود كور خود صندوق قرآن مى شود
((١٣٩٧)) گفت كوران خود صناديقند پر از حروف مصحف و ذكر و نذر
((١٣٩٨)) باز صندوقى پر از قرآن به است ز ان كه صندوقى بود خالى به دست
((١٣٩٩)) باز صندوقى كه خالى شد ز بار به ز صندوقى كه پر موش است و مار
((١٤٠٠)) حاصل اندر وصل چون افتاد مرد گشت دلَّاله به پيش مرد سرد
((١٤٠١)) چون به مطلوبيت رسيدى اى مليح شد طلبكارىّ علم اكنون قبيح
((١٤٠٢)) چون شدى بر بامهاى آسمان سرد باشد جستجوى نردبان
((١٤٠٣)) جز براى يارى و تعليم غير سرد باشد راه خير از بعد خير
((١٤٠٤)) آينهء روشن كه شد صاف و جلى جهل باشد بر نهادن صيقلى
((١٤٠٥)) پيش سلطان خوش نشسته در قبول زشت باشد جستن نامه و رسول