تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٧ - ١٧١ دعوت كردن نوح عليه السلام پسر را و سر كشيدن او كه بر سر كوه روم و چاره كنم و منّت تو نكشم ١٨٧
((١٣٢٨)) همچنين مى گفت او پند لطيف همچنين مى گفت او دفع عنيف
((١٣٢٩)) نى پدر از نصح كنعان سير شد نى دمى در گوش آن ادبير شد
((١٣٣٠)) اندرين گفتن بدند و موج تيز بر سر كنعان زد و شد ريز ريز
((١٣٣١)) نوح گفت اى پادشاه بردبار مر مرا خر مرد و سيلت برد بار
((١٣٣٢)) وعده كردى مر مرا تو بارها كه بيابد اهلت از طوفان رها
((١٣٣٣)) دل نهادم بر اميدت من سليم پس چرا بربود سيل از من گليم
((١٣٣٤)) گفت او از اهل و خويشانت نبود خود نديدى تو سفيدى او كبود
((١٣٣٥)) چون كه دندان تو را كرم اوفتاد نيست دندان بر كنش اى اوستاد
((١٣٣٦)) باقى تن تا نگردد زار از او گر چه بود آن تو ، شو بيزار از او
((١٣٣٧)) گفت بيزارم ز غير ذات تو غير نبود آن كه او شد مات تو
((١٣٣٨)) تو همى دانى كه چونم با تو من بيست چندانم كه با باران چمن
((١٣٣٩)) زنده از تو شاد از تو عايلى مغتذى بىواسطه بىحايلى
((١٣٤٠)) متصل نى منفصل نى اى كمال بلكه بىچون و چگونه ز اعتلال
((١٣٤١)) ماهيانيم و تو درياى حيات زندهايم از لطفت اى نيكو صفات
((١٣٤٢)) تو نگنجى در كنار فكرتى نى به معلولى قرين چون علتى
((١٣٤٣)) پيش از اين طوفان و بعد از اين مرا تو مخاطب بودهاى در ماجرا
((١٣٤٤)) با تو مى گفتم نه با ايشان سخن اى سخن بخش نو و آنِ كهن
((١٣٤٥)) نى كه عاشق روز و شب گويد سخن گاه با اطلال گاهى با دمن
((١٣٤٦)) روى در اطلال كرده ظاهرا او كرا مى گويد آن مدحت كرا ؟
((١٣٤٧)) شكر طوفان را كنون بگماشتى واسطهء اطلال را برداشتى
((١٣٤٨)) ز ان كه اطلال لئيم و بد بدند نى ندانى نى صدايى مى زدند
((١٣٤٩)) من چنان اطلال خواهم در خطاب كز صدا چون كوه واگويد جواب
((١٣٥٠)) تا مثنّى بشنوم من نام تو عاشقم بر نام جان آرام تو
((١٣٥١)) هر نبى ز ان دوست دارد كوه را تا مثنّى بشنود نام تو را