تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١١٢ - ١٧١ بقيه حكايت موسى عليه السلام ١٨٧
« بقيه حكايت موسى عليه السلام »
((١٢١٤)) آن چنان كرد و از آن افزون كه گفت او بخفت و بخت و اقبالش نخفت
((١٢١٥)) جان بابا چون كه ساحر خواب شد كار او بىرونق و بىآب شد
((١٢١٦)) هر دو از گورش روان گشتند تفت تا به مصر از بهر آن پيكار زفت
((١٢١٧)) چون به مصر از بهر آن كار آمدند طالب موسى و خانهء او شدند
((١٢١٨)) اتفاق افتاد كان روز ورود موسى اندر زير نخلى خفته بود
((١٢١٩)) پس نشان دادندشان مردم عيان كش به نخلستان بجوييد اين زمان
((١٢٢٠)) آمدند آن هر دو تا خرما به نان خفته بود او ليك بيدار جهان
((١٢٢١)) بهر نازش بسته بود او چشم سر عرش و فرشش جمله در پيش نظر
((١٢٢٢)) اى بسا بيدار دارد چشم دل خود چه بيند چشم اهل آب و گل
((١٢٢٣)) و آن كه دل بيدار دارد چشم سر گر بخسبد بر گشايد صد بصر
((١٢٢٤)) گر تو اهل دل نِهاى بيدار باش طالب دل باش و در پيكار باش
((١٢٢٥)) ور دلت بيدار شد مى خسب خوش نيست غايب ناظرت از هفت و شش
((١٢٢٦)) گفت پيغمبر كه خسبد چشم من ليك كى خسبد دلم اندر وسن
((١٢٢٧)) شاه بيدار است حارس خفته گير جان فداى خفتگان دل بصير
((١٢٢٨)) وصف بيدارىّ دل اى معنوى در نگنجد در هزاران مثنوى
((١٢٢٩)) چون بديدندش كه خفته است او دراز بهر دزدىّ عصا كردند ساز
((١٢٣٠)) ساحران قصد عصا كردند زود كز پسش بايد شدن وانگه ربود
((١٢٣١)) اندكى چون بيشتر كردند ساز اندر آمد آن عصا در اهتزاز
((١٢٣٢)) آن چنان بر خود بلرزيد آن عصا كان دو بر جا خشك گشتند از وجا
((١٢٣٣)) بعد از آن شد اژدها و حمله كرد هر دوان بگريختند و روى زرد
((١٢٣٤)) رو در افتادن گرفتند از نهيب غلط غلطان منهزم اندر نشيب
((١٢٣٥)) پس يقينشان شد كه هست از آسمان ز ان كه مى ديدند حدّ ساحران