تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠ - مناجات
نقطهء عشق نمودم به تو هان سهو مكن ور نه چون بنگرى از دايره بيرون باشى
اين مطلب انسان را بياد مسئلهاى مى اندازد كه از ارسطو بيادگار مانده است :
براى دائره بيش از يك نقطه مركزى وجود ندارد كوچكترين انحراف از آن نقطهء مركزى ، از وصول و دريافت مركز اصلى جلوگيرى مى كند .
اخلاق عالى انسانى ، عمل به دستورات الهى با كوچكترين مسامحه در عمل بىهوده و به اصطلاح ارسطو : خروج از نقطهء مركزى دائره خواهد بود . اگر حافظ مى خواست يا مى توانست كه از در آميختن كلمهء عشق [ كه براى اكثريت معناى مجازى آن مطرح است ] با مطلب فوق ، بر كنار شده مفهومى شبيه به ايده آل و وصول به بارگاه الهى را جانشين آن مى ساخت ، آموزندگى مطلب فوق در بارهء واقعيات در آخرين حد ممكن صورت مى گرفت .
٧ - مى گويد :
ساغرى نوش كن و جرعه بر افلاك افشان چند و چند از غم ايام جگر خون باشى
اگر مقصود از نوشيدن باده و جرعهاى از آن را بر افلاك افشاندن ، براى رهايى از اندوه ايام كه جگرها را خون مى كند ، همان اعراض از لذايذ حيوانى و هوى پرستىها و بىقيدى به علائق مادى بوده باشد ، مسلما مضمونى است بسيار عالى و باشكوه ، ولى جاى تاسف است كه ادبيات بشرى آن اندازه فقير بوده باشد كه براى نشان دادن چنان مضمون ، نيازمند به كار بردن مفاهيم ساغر و مستى و افشاندن مقدارى از آن باده به افلاك براى بىاعتنايى به جريان قوانين عالم هستى بوده باشد ٨ - آن گاه به خود تسلى و دل دارى مى دهد كه از فقر نبايد ناله و زارى