دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣ - ٨/ ٧ روز چهارم نبرد
گفت: مىپذيرم.
پس برون آمد و روان شد.
نظر امير مؤمنان [از دور] به او افتاد و گفت: «اين دو هماورد كياناند؟».
گفته شد: [محمّد] ابن حنفيّه و عبيد اللّه بن عمر.
پس امام ٧ مَركبِ خويش را حركت داد و محمّد را ندا داد. محمّد به اطاعت او ايستاد.
على ٧ گفت: «مَركَبم را بگير!».
محمّد چنين كرد. سپس على ٧ به سوى عبيد اللّه بن عمر رفت و گفت: «به هماوردىات مىآيم. پيش بيا!».
ابن عمر گفت: مرا نيازى نيست تا با تو مبارزه كنم.
گفت: «چرا [، پيش آى]».
گفت: نه.
پس ابن عمر بازگشت. ابن حنفيّه به پدرش گفت: پدر جان! چرا مرا از هماوردى با او باز داشتى؟ به خدا سوگند، اگر مرا وا مىگذاشتى، اميد داشتم كه او را بكشم.
امير مؤمنان گفت: «اگر با او هماوردى مىكردى، من [نيز] اميد داشتم كه او را بكشى؛ ليكن از اين كه او تو را بكشد، نگران بودم».
٢٤٧٧. وقعة صِفّين به نقل از عمر بن سعد: در روز چهارم، عبيد اللّه بن عمر پيش تاخت و هيچ سوارِ نامآورى را [در اردوگاهش] باقى ننهاد و هر كه را توانست، گرد آورْد.
معاويه به وى گفت: همانا با مارهاى عراق روبهرو مىشوى. پس آرام باش و تأنّى پيشه كن.
آنگاه، اشتر پيشاپيشِ سواران، غُرنده، پيش آمد و او هر گاه قصد جنگ داشت، مىغريد ... و بر سپاه شام تاخت و آن را باز پس راند. عبيد اللّه شرم ورزيد و پيشاپيش سپاه حضور يافت و او تكْسوارى دلير بود ... پس اشتر بر وى هجوم بُرد و به نيزهاش بزد. كار بالا گرفت و سپاه شام گريخت و اشتر، برترى يافت و اين ماجرا معاويه را اندوهگين ساخت.
٢٤٧٨. الفتوح در بيان رويدادهاى صِفّين: اشتر به ميدان آمد ... عبيد اللّه بن عمر بن خطّاب به سوى وى شتافت ... آنگاه، به اشتر نزديك شد، در حالى كه او را نمىشناخت. پس به اشتر گفت: كيستى اى سوار؟ من تنها با همانندِ خود مبارزه مىكنم.