دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١٥ - ٩/ ١٧ يادكردى از مبارزهجويى امام
گفت: اى ابوعبد اللّه! با همين كار، بر من پيروز شدى. پس، از تو چيزى نمىپرسم كه با من در آن راست بگويى (هر چه مىپرسم، ناراست پاسخ مىدهى)!
گفت: به خدا سوگند، ناراستى زشت است. هر آنچه مىخواهى، بپرس، كه با تو راست مىگويم.
گفت: آيا از روزى كه خيرخواه من شدهاى، در كارم نيرنگ ورزيدهاى؟
گفت: نه.
گفت: آرى. به خدا سوگند، با من نيرنگ ورزيدهاى؛ البتّه نمىگويم در هر جاى، بلكه در يك جاى.
گفت: كدام جاى؟
گفت: آن روز كه على بن ابى طالب، مرا به مبارزه فرا خوانْد، من با تو راى زدم و گفتم: اى ابوعبد اللّه! چه مىانديشى؟ تو گفتى: هماوردى گرامى است؛ و مرا به مبارزه با او اشارت نمودى، حال آن كه مىدانستى او كيست، و من دانستم كه با من نيرنگ مىورزى.
گفت: اى امير المؤمنين! مردى تو را به مبارزه با خويش فرا خوانْد كه بس شرافتمند و بلندپايه بود و تو در مبارزه با او، به يكى از دو نيكى دست مىيافتى؛ يا او را مىكشتى كه بدين سان، كُشنده قاتلِ پهلوانان بودى و بر شرافت خويش مىافزودى و در حكمرانى بى رقيب مىشدى؛ و يا زودتر به همنشينى با شهيدان و صالحان مىپيوستى، كه خوش همنشينانى هستند ايشان!
معاويه گفت: اين، از آن، بدتر شد! به خدا سوگند، هر آينه مىدانم كه اگر من او را مىكشتم، در آتش مىشدم؛ و اگر او مرا مىكشت نيز [باز] در آتش مىشدم!
عمرو گفت: پس چرا به جنگ او برخاستى؟
گفت: حكومتْ عقيم (بى خير و بى رَحْم) است. و هرگز كسى پس از تو، اين سخن را از من نشنود.