دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١٣ - فصل نهم شورش خريت بن راشد
وى، دوستى بود. خواستم با پسر عمويش در اين باب، ديدار كنم و سخن او به امير مؤمنان و پاسخ امام به خِرّيت را به وى خبر دهم و از او بخواهم كه با زبانى تند بر خِرّيت سخت گيرد و او را به فرمان بردن و نصيحت پذيرفتن از امير مؤمنان امر كند و او را بياگاهاند كه اين در حالِ دنيا و آينده آخرت، برايش بهتر است.
پس روان شدم تا در پى او به منزلش رسيدم. بر درِ خانهاشايستادم كه در آن، گروهى از يارانش گرد آمده بودند كه به هنگام وارد شدن وى بر على ٧ همراهش نبودند. به خدا سوگند، از آنچه به امير مؤمنان گفته بود و نافرمانىاش از او، نه بازگشت و نه پشيمان شد. سپس به ايشان گفت: اى جماعت! من انديشيدهام كه از اين مرد جدا شوم. هنگامى كه از نزد وى بيرون مىآمدم، عهد كردم كه فردا نزدش بازگردم؛ امّا چنين مىانديشم كه از او جدا شوم.
بيشينه يارانشگفتند: تا نزدشنرفتهاى، از او جدا مشو! اگر كارى را كه نيك مىشمارى، از تو خواست، مىپذيرى و اگر چنين نبود، جداشدنت از وى، بس آسان است.
او به آنان گفت: آنچه انديشيدهايد، صواب است.
[عبد اللّه بن قُعَين گفت:] سپس من از ايشان اجازه [ى ورود] خواستم و مرا اجازه دادند. پس نزد پسر عمويش، مُدرك بن رَيّان ناجى، از بزرگان عرب، رفتم و به او گفتم: به سبب برادرى و دوستىام با تو و به جهت حقّ مسلمان بر مسلمان، تو را بر من حقّى است. از پسرعمويت كارى سرزد كه برايت گفتند، پس با او خلوت كن و انديشهاش را بر او بازافكن و [وى را از آن بازگردان و] كارى را كه از او سرزد، بر وى گران شمار، و بدان كه من بيمناكم كه اگر وى از امير مؤمنان جدا شود، تو و خود و خاندانش را به هلاكت افكَنَد.
گفت: خداى تو را پاداشِ نيكِ برادرى دهد! به راستى اندرز نيكو دادى و دلسوزى ورزيدى! اگر پسر عمويم بخواهد از امير مؤمنان جدا شود، من از او مىگسلم و با وى مخالفت مىكنم و سختتر از همه مردم، با وى درخواهم افتاد. خود با او خلوت خواهم كرد و وى را اندرز خواهم داد كه از امير مؤمنان اطاعت كند و با او مهر ورزد و همراهش بايستد؛ و نعمت و هدايت او در همين است.
پس از نزد وى برخاستم، به اين قصد كه بهسوى على ٧ بازگردم و او را از ماجرا آگاه كنم. [امّا] سپس از گفته آن دوست، اطمينان يافتم و به خانه خود بازگشتم و شب را خفتم.
صبحگاهان كه خورشيد برآمد، نزد امير مؤمنان رفتم و قدرى در حضورش نشستم و خواستم سخن خويش را در خلوت با او بگويم. نشستنم به درازا كشيد و مردم همچنان رو به فزونى بودند. به وى نزديك شده، پشت سرش نشستم. سرش را به دهانم نزديك كرد و من