دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣٣ - ٣/ ٧ كشته شدن ابن خباب و زن باردارش به دست خوارج
٢٦٩١. تاريخ الطبرى به نقل از حميد بن هلال: خوارجى كه از بصره حركت كرده بودند، آمدند تا به برادرانشان در كناره نهر نزديك شدند. پس دستهاى از ايشان كه در راه بودند، به مردى برخوردند كه زنى را بر خرى سوار كرده، شتابان پيش مىبُرد. پس به كنارش رفتند و او را فرا خواندند و به تهديد، هراسانش ساختند و به وى گفتند: تو كيستى؟
گفت: من عبد اللّه هستم فرزند خَبّاب، كه صحابى پيامبر خدا بود. سپس خَم شد تا جامهاش را كه هنگام هراساندن او از اندامش بر زمين افتاده بود، بردارد.
به او گفتند: آيا تو را به هراس افكنديم؟
گفت: آرى.
او را گفتند: تو را بيمى نيست! پس ما را از پدرت حديثى روايت كن كه وى از پيامبر ٦ شنيده باشد؛ اميد كه خداوند، ما را از آن سود دهد.
گفت: پدرم از پيامبر خدا روايت كرد كه آشوبى در پيش است كه در آن، دل مرد مىميرد، همان سان كه بدنش مىميرد. در آن [فتنه، آدمى] شبانگاه مؤمن است و صبحگاهان، كافر؛ و روز را به كفر آغاز مىكند و به ايمان پايان مىدهد.
گفتند: اين حديث را از تو پرسيديم. حال بگو درباره ابو بكر و عمر چه رأيى دارى؟
وى آن دو را به نيكى ستود.
گفتند: درباره عثمان چه مىگويى؛ در آغاز خلافتش و در پايانش؟
گفت: او هم در آغاز و هم در پايان خلافتش، بر حق بود.
گفتند: چه مىگويى درباره على، پيش و پس از داورى؟
گفت: همانا او خداشناستر از شما و در دينش پرهيزگارتر و بصيرتر است.