دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٥ - ١٤/ ٨ رأى داوران
ابو موسى عزم سخن كرد. ابن عبّاس به وى گفت: واى بر تو! به خدا سوگند، در گمانم كه او تو را فريفته است. اگر بر يك امر اتّفاق كردهايد، او را پيش انداز تا پيش از تو سخن گويد و آن امر را ابراز كند. سپس تو از پىِ او سخن گو. همانا عمرو مردى است حيلهگر و من ايمن نيستم كه تو را در آنچه ميانتان گذشته، خشنود سازد. پس چون در ميان مردم برخاستى [و نخست سخن گفتى]، با تو مخالفت خواهد كرد.
امّا ابو موسى كه كودن بود، به او گفت: همانا ما اتّفاق كردهايم.
پس ابو موسى پيش قدم شد و پس از سپاس و ستايش خداوند عز و جل گفت:
اى مردم! ما در كار اين امّت انديشيديم و هيچ راهى را براى اصلاح امر و گردآوردن پراكندگىهاى آن، شايستهتر از آنچه من و عمرو بر آن اتّفاق كردهايم، نيافتيم. و آن اين است كه على و معاويه را خلع كنيم و آنگاه، اين امّت، خود به امر خلافت روى كند و هر كه را خواهد، خليفه خويش گردانَد. پس من، على و معاويه را خلع كردم. اكنون شما به امر خويش روى كنيد و آن كس را كه شايسته خلافت مىبينيد، خليفه خويش سازيد.
سپس ابو موسى به جاى خود بازگشت.
آنگاه، عمرو بن عاص پيش آمد و در جاى او ايستاد و پس از سپاس و ستايش خداوند، گفت: اين بود آنچه شنيديد. او رفيق خويش (على) را خلع كرد و من نيز همانند او، رفيقش را خلع مىكنم و رفيق خود، معاويه را استوار مىسازم، كه او صاحبْ اختيارِ عثمان بن عفّان و خونخواه او و شايستهترينِ مردم براى جانشينى وى است.
ابو موسى گفت: چه شده است تو را؟ خدايت ناكام گردانَد! خيانت و فجور ورزيدى. جز اين نيست كه حكايتِ تو «چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حملهور شوى، زبان از كام برآوَرَد و اگر آن را رها كنى [باز هم] زبان از كام برآوَرَد».
عمرو گفت: حكايت تو [نيز] «چون داستان خرى است كه كتابهايى را بر پشت مىكشد».
شُرَيح بن هانى به عمرو هجوم آورد و با تازيانه بر چهرهاش كوفت. فرزند عمرو نيز بر شريح تاخت و او را تازيانه زد. مردم برخاستند و ميان آن دو مانع شدند. از آن پس، شريح مىگفت: از هيچ چيز اين اندازه پشيمان نيستم كه چرا به جاى تازيانه زدن به عمرو، او را به شمشير نزدم تا روزگار بر وى چنان كند كه بايد.