دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٣ - ١٤/ ٨ رأى داوران
عمرو به وى گفت: اى ابو موسى! «هَلا كه به ياد خدا دلها آرام مىگيرد!». هر عهد و پيمانى كه مىخواهى، بستان تا خشنود شوى.
سپس عمرو بن عاص، هر گونه عهد و ميثاق و سوگندِ به تأكيد را بر خود واجب ساخت، چندان كه آن پيرمرد، مبهوت ماند و به او گفت: رضايت دادم!
١٤/ ٨
رأى داوران
٢٦٢٢. تاريخ الطبرى به نقل از ابو جَناب كَلبى: آنگاه كه عمرو و ابو موسى در دومَةُ الجَندَل با هم ديدار كردند، عمرو كوشيد تا ابو موسى را در سخن گفتن پيش اندازد و به او گفت: همانا تو از اصحاب پيامبر خدا هستى و سنّ تو بيش از من است. پس نخست تو سخن گو و سپس من سخن خواهم گفت.
و عمرو او را عادت مىداد كه در هر كار، بر وى پيش افتد و از اين شيوه، در پى آن بود كه وى نخست، على ٧ را خلع كند.
پس ابو موسى در كار داورى كه به سبب آن گرد آمده بودند، انديشيد و عمرو او را به پذيرش معاويه فرا خواند، وى نپذيرفت. سپس او را به پذيرش پسرش فرا خواند، باز هم نپذيرفت.
ابو موسى هم عبد اللّه بن عُمَر را به عمرو پيشنهاد كرد؛ ولى وى سر باز زد.
پس عمرو به او گفت: به من بگو انديشهات چيست؟
ابو موسى گفت: من بر آنم كه اين هر دو مرد را خلع كنيم و كار خلافت را به شورا ميان مسلمانان وا گذاريم. آنگاه، مسلمانان هر كه را بخواهند براى خويش برمىگزينند.
عمرو به وى گفت: رأى همان است كه تو انديشيدهاى.
سپس هر دو نزد مردم آمدند كه اجتماع كرده بودند. عمرو گفت: اى ابو موسى! آنان را آگاه كن كه ما بر يك رأى همداستان و همنظر شدهايم.
ابو موسى به سخن پرداخت و گفت: انديشه من و عمرو بر چيزى هماهنگ شد كه اميد داريم خداى عز و جل با آن، كار اين امّت را به سامان آورَد.
عمرو گفت: درست و نيكو گفت. اى ابوموسى! اكنون نخست تو سخن بگو.