دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١٩ - ٩/ ١٨ حمله امام به گروهى كه معاويه در آن بود
«ايشان را مىزنم، ولى معاويه را نمىبينم
آن تَنْگْچشم بزرگْشكم را كه در ژرفاىِ آتش جهنّم جاى گرفتهاست!».
معاويه، اسب خويش را خواست تا با آن بگريزد. آنگاه كه پا در ركاب نهاد، اين ابياتِ عمرو بن اطنابه را برخواند:
پاكْدامنى و آزمونْ ديدگىام مرا پرهيز داد [از اين كه بگريزم]
و نيز اينكه مىخواهم به بهايى بزرگ، ستايش ديگران را جلبكنم.
جانِ خود را به آنچه ناخوشايند است، وا مىدارم
و بر سر پهلوانِ كوشنده مىكوبم.
هر گاه اضطراب به سراغم مىآيد و دلم را لرزه فرا مىگيرد
[به خود] مىگويم: در جاى خود بمان كه يا [با مقاومت و پيروزى] ستوده شوى و يا [با مرگ] راحت يابى.
[از آن رو مقاومت مىكنم] كه از افتخارات شايسته دفاع كنم
و آنگاه، از آبرو و اعتبار راستين، حمايت ورزم،
با شمشيرى خط دار و برّاق كه همانند بلور سنگ نمك، مىدرخشد
و با جانى كه به زشتى تن در نمىدهد.
سپس گفت: اى پسرِ عاص! امروز [روز] پايدارى است و فردا [هنگام] سرافرازى! راست گفتى. وضع امروز ما مصداق سخن ابن ابى اقلع است:
مرا چه ضعف است، حال آن كه خودْ تيراندازى قابِل هستم
و كمانم را زِهى درهم تنيده است؟
[همان كمانى كه] تيرهاى پهن و دراز در مقابلش فرو مىافتند
مرگ، حق است و زندگى باطل!
پس معاويه پاى از ركاب درآورد و فرود آمد و فرياد كمكخواهى از عكّيان و اشعرىها را سر داد. آنان مقابلش ايستادند و [براى اثبات دلاورى خود] پيش چشمش شمشير بركشيدند و هر يك از آنها، ديگرى را نكوهش كرد و سپس پراكنده شدند.