منع تدوين حديث انگيزه ها و پيامدها - شهرستانى، سيد على؛ مترجم سيد هادي حسيني - الصفحة ١٩٤ - ٢ زيد بن ثابت
زيد بن ثابت گفت: آيا براى بندهات، برادرت را قصاص مىكنى؟!
عمر از قصاص او دست برداشت و به ديه حكم كرد[١].
* از زيد بن ثابت حكايت شده كه:
روزى عمر خواست بر او درآيد و اجازه خواست، زيد اجازه داد در حالى كه سرش در دست جاريهاش بود كه آن را شانه مىكرد و مىآراست.
زيد (تا عمر را ديد) سرش را از دست كنيزش كشيد. عمر گفت: او را واگذار سرت را مرتّب سازد.
زيد گفت: اى امير مؤمنان، كاش پيغام مىفرستادى، نزدت مىآمدم.
عمر گفت: من نياز به تو داشتم، آمدم كه نظرت را درباره ارث جدّ بدانم.
زيد گفت: نه، به خدا سوگند، ما درباره جدّ [سهم ارث پدر را] قائل نيستيم!
عمر گفت: اين سخن، وَحى نيست تا زياده و كم نتوانيم؛ چيزى است كه به نظرمان آمد، اگر نظرت با نظرم همسو بود پى مىگيرم وگرنه بر تو باكى نيست.
زيد خوددارى كرد و عمر خشمناك خارج شد و گفت: با اين گمان آمدم كه مرا از اين نياز مىرهانى!
پس از آن، بار ديگر- در همان ساعتى كه بار اول آمده بود- نزد زيد آمد و دست بردارش نشد تا اينكه زيد گفت: برايت نوشتهاى مىنويسم. در قطعهاى قِتْب[٢] برايش نوشت و [براى سهم جدّ] اين گونه مَثَل زد:
[١] . سنن بيهقى ٨: ٣٢؛ تذكرة الحفّاظ ١: ٣١، ترجمه شماره ١٦؛ كنز العمّال ١٥: ٩٤، حديث ٤٠٢٣٢.
[٢] .« قِتْب» به معناى روده يا روانداز پالان شتر است، شايد مقصود پوستى باشد كه به جهت استفاده( بر روى پالان) براى نوشتن مناسب گرديده است( م).