تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٨١ - سوره الأعراف(٧) آيات ١٠٠ تا ١٠٩
فوق آن متصور نبود و حضرت موسى عليه السلم چون از مصر فرار نمود بجهت كشتن قبطى چنان كه در سورة القصص مشروح گشته بمدين آمد و بصحبت شعيب عليه السّلام رسيد و شعيب عليه السّلام دختر خود را كه صفورا نام داشت بعقد نكاح او در آورد و موسى بعد از مدتى مراجعت نمود بمصر و در اثناى راه بوادى ايمن رسيد و خلعت نبوة يافت و بمعجزه عصا و يد و بيضا اختصاص پذيرفت و تفاصيل اين قصص نيز در سوره قصص و غير آن از سور آتيه مرقوم گشته القصه حق سبحانه و تعالى حكم فرمود كه بمصر رود و فرعون را بخداى خود دعوت كند و از طغيان و سركشى و دعوى ربوبية منع كند موسى استدعا كرد از حقتعالى كه هارون را وزير و معين او گرداند و هر دو بمصر در آمدند و مدت مديدى در سراى فرعون مقام كردند حجاب نميگذاشتند كه با فرعون ملاقات كنند چه ايشان در نهايت فقر و درويشى بودند و جامه پشمينه كهنه پوشيده بودند و در خبر است كه موسى جامه پشمينه پوشيده بودى و كلاه پشمين بر سر نهاده و رسنى از پشم بر ميان بسته و نعلين در پا كرده و عصا بر دست گرفته و هارون نيز چنين بود بعد از مدت متمادى روزى مسخره فرعون بر سبيل تقريب نام ايشان را نزد فرعون برد بر اينوجه كه من در بازار از فلان سخنى غريب شنيدم و عجيبتر از اين آنست كه مدتيست كه دو تن با جامهاى كهنه بر در اين سرا مقام كردهاند و ميگويند كه ما پيغمبران خدائيم و خدا ما را بفرعون و قوم او فرستاده تا به وحدانيت خدا و نبوت ما ايمان آرند و تابع ما شوند فرعون گفت كه اين چه سخن است بجد مىگويى يا بهزل گفت بهزل نميگويم و بر وجه تحقيق وجد ميگويم و اكنون كه نزد تو مىآمدم گفتند كه فرعون را بگو كه ما رسولان خدائيم ما را اجازت ده كه تا پيغام خدا را بتو رسانيم فرعون چون اينسخن شنيد بترسيد و رنگ از رويش متغير گشت و گفت اينها را در آر تا بهبينم كه چه كسانند چون ايشان درآمدند و نزد فرعون بايستادند فرعون روى بموسى كرد و گفت من انت چه كسى موسى آغاز دعوت كرد كما قال اللَّه تعالى وَ قالَ مُوسى و گفت موسى با فرعون كه يا فِرْعَوْنُ إِنِّي رَسُولٌ اى فرعون من فرستاده شدهام مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ از نزد پروردگار عالميان بسوى تو و قوم تو فرعون گفت اين را بر وجه حقيقة مىگويى يا بطريق هزل موسى فرمود كه (حَقِيقٌ عَلى أَنْ لا أَقُولَ) سزاوار و واجب است بر آنكه نگويم عَلَى اللَّهِ بر خداى إِلَّا الْحَقَ مگر سخن حق و راست يعنى واجب و لازم است بر من آنكه نگويم مگر سخن حق را نه هزل و باطل در انوار و كشاف مذكور است كه اصل كلام حقيق على ان لا اقول است هم چنان كه قرائت نافع است و تغليب آن بجهت امن است از الباس كقوله و تسقى الرماح بالضياطرة الحمراى و تسقى الرماح الضياطرة و نيز آنچه لازم شخص است آن شخص