تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٩٢ - سوره الأنفال(٨) آيات ٣٠ تا ٣٩
ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ و خداى خداوند فضل و نعمت بزرگست
از ابن عباس و جمعى مفسران منقولست كه چون انصاريان ايمان آوردند و بيعت با رسول اللَّه عليه الصلاة و السلم كردند قريش بترسيدند اكابر و مشايخ ايشان چون عتبه و شيبه و ابو جهل و ابو سفيان و طعيمة بن عدوى و نضر بن حرث و ابو البخترى و رمعة بن اسود و حكيم بن حزام و بنيه و منيه و هشام بن عمرو و امية بن خلف در دار الندوه جمع شدند تا با يكديگر در كار پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله مشورت كنند و اين صورت در وقتى بود كه صحابه را اجازه هجرت بمدينه شد و جز على عليه السلام و ابو بكر كسى در خدمت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله نماند القصه رؤساى قريش در باب آن حضرت استشاره نمودند ابليس بر صورت پيرى برآمده خود را در ميان ايشان انداخت گفتند تو كيستى گفت مردى از اهل نجد گرم و سرد چشيده و نيك و بد آن را آزموده شنيدم كه شما در باب محمد صلّى اللَّه عليه و آله مشورت خواهيد كرد خواستم تا من نيز حاضر باشم اگر راى صواب باشد تابع آن شوم و اگر خطا كنيد من شما را از آن تنبيه كنم و راى صحيح خود را در آن باب بشما اعلام دارم تا باشد كه او را هلاك كنيم پس ابو البخترى آغاز تكلم كرده گفت كه او را در خانه محبوس بايد ساخت و در خانه را مستحكم برآورده و از روزنه آب و نان بوى داد تا بميرد چنان كه با ديگر شعرا كردند چون زهير و تابعه و امثال ايشان ابليس اين راى را نهپسنديد و بانك بروى زد و گفت بدرايى ميزنى اكثر اهل مدينه بر او ايمان آوردند و ياران وى بيشتر آنجا رفته و بنى هاشم نيز در اين شهر بسياراند همه اتفاق نموده با شما جنگ كنند و او را از حبس خلاصى دهند و اين راى تو را نسبت بكسى توان كرد كه او را قبيله و عشيره نباشد مانند شعرا كه نام بردى همه متفق الكلمه شدند گفتند اى شيخ بخداى كه راست گفتى پس هشام بن عمرو گفت كه راى من آنست كه او را بر شترى نشانيد و از اين شهر بيرون كنيد ابليس گفت بئس الراى ما رايت چه محمد صلّى اللَّه عليه و آله مردى است با حسن خلق و فصاحت و بلاغت و شيرين زبان هر جا كه رود مردمان را دعوت كند و ايشان را فريب دهد و ايشان اجابت او نمايند و با وى يار شوند و بيايند و با شما مقاتله كنند و دمار از روزگار شما بر آورند گفتند صدق الشيخ النجدى ابو جهل گفت راى من آنست كه از هر قبيله از قريش و خلفاى ايشان يك كس را بطلبيم تا باتفاق او را بكشند و خون او در قبايل منتشر گردد و بنى هاشم با تمام قبايل محاربه نتوانند كرد پس بالضرورت بديت راضى شوند ابليس گفت نعم ما رايت و بروايتى آنست كه اين راى ابليس است و چون رؤساى قريش استماع اين قول كردند گفتند الراى راى الشيخ النجدى پس ابو جهل از هر قبيله كسى را طلبيد و مقرر شد كه در آن شب حضرت پيغمبر را صلّى اللَّه عليه و آله بقتل آرند پس جبرئيل صورت حال را بعرض رسانيد و گفت حقتعالى مىفرمايد كه امشب از شهر بيرون رو