تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٤٢ - سوره الأعراف(٧) آيات ١٧٠ تا ١٧٩
گشت آن داننده آيات مِنَ الْغاوِينَ از گمراهان و گفتهاند كه اينكس ابو عامر بن نعمان صيفى راهب بود كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله او را فاسق لقب نام نهاد و ساعى بناى مسجد ضرار است صفت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله در كتب الهى ديده بود و او را شناخته و بوى ايمان آورده آخر انكار كرد و كافر شد و اين قول سعيد بن مسيب است بروايت ديگر و بقول اشهر و نزد اكثر آن كس بلعام بن باعور بود از كنعانيان و جباران كه او صحف ابراهيم عليه السّلام را خوانده بود و اسم اعظم ميدانست و بر دين موسى عليه السّلام بود ابو حمزه ثمالى و مسروق گفتهاند كه از فرزندان هاب بن لوط بود و از امام محمد باقر عليه السّلام روايت است كه حقتعالى مثل زد براى كفار بلعام بن باعور را كه هواى نفس خود را بر زهد و صلاح اختيار كرد و اين بلعام از شهر بلغا بود و سالف پادشاه آن ديار بود و بروايت ابن عباس چون موسى قصد كارزار جباران كرد و با لشگر عظيم بزمين كنعان كه از بلاد شام بود فرود آمد مردمان آن ديار نزد بلعام آمده گفتند كه تو ميدانى كه موسى مردى با حدت است و لشگر بسيار دارد و بكار زار ما آمده تا ما را بكشد و زنان ما را اسير كند و شهر ما را بتصرف خود در آورد و ما را قوت و استطاعت آن نيست كه با وى مقاومت و مجادله كنيم و تو مردى مستجاب الدعوتى بيرون آى و دعا كن براى ما تا حقتعالى او را از ما دفع كند او گفت ويلكم وى پيغمبر خداست و بامر او به اين صوب آمده چگونه دعا كنم و اگر چنين كنم از دين شما برآيم ايشان الحاح كردند بلعم گفت با خداى خود مشورت كنم اگر مامور شوم بر او دعا كنم پس بر طريقى كه بآن مشورت كردى عمل كردى هيچ جواب نيامد ايشان گفتند اگر خدا كاره بودى ترا از آن نهى فرمودى و چون اثر نهى تو نيامد معلوم ميشود كه بآن راضى است بلعام باين گفتار باطل فريفته شد مرويست كه در خواب وى را گفتند كه بر بنى اسرائيل دعاى بد مكن وى بآن التفات نكرده برخاست و بر دراز گوشى نشست و بر بالاى كوهى بر آمده بر جميع لشگر موسى ديده و رشد و در اثناى راه دراز گوش وى بخفت وى دراز گوش را بسيار بزد تا برخواست و برنشست چون پاره ديگر برفت باز فرو خفت تا سه بار اين صورت از او بوقوع آمد بار سيم كه او را ميزد با وى بسخن آمد كه ويحك يا بلعام بكجا ميروى و چرا ميروى و چرا ميزنى نميبينى كه فرشتگان بروى من ميزنند و نميگذارند كه بروم اينچه خيال است كه كرده و بوسوسه شيطان عازم شده كه بر پيغمبر خدا دعا كنى وى را تنبه شد از اين پس حقتعالى بجهت اين او را تخليه كرد و فرو گذاشت تا آنكه بر بالاى كوه بر آمد و قوم با او بودند لشگر موسى را بديد دست برداشت و در صدد آن شد كه بر موسى و قوم او دعاى بد كند زبان او گرديده براى ايشان دعا كرد و بر قوم خود نفرين كرد قوم وى را گفتند كه اى بلعام چرا چنين كردى گفت قصد من بر عكس اين بود ليكن بر زبانم بر خلاف آن جارى شد پس فى الحال زبانش از دهن بيرون آمده و بر سينهاش افتاد گفت نه من