تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٦١ - سوره الأعراف(٧) آيات ٧٠ تا ٧٩
الحاج ميكند و بمبالغه تمام ايشان را از عذاب الهى ميترساند گفتند اى صالح فردا عيد ما است با ما بيرون آى تا ما نود بتى كه داريم و آنها را ميپرستيم بصحرا بيرون آريم و بيارائيم و مدعاى خود را بر ايشان عرض كنيم و تو نيز آنچه خواهى از خداى خود در خواه اگر خدايان ما دعاى ما را اجابت كردند تو تابع ما شو اگر خداى تو دعاى تو را اجابت كرد ما تابع تو شويم صالح گفت چنين باشد و چنان كه مذكور شد روز ديگر هر چند ثمود بتضرع و زارى مدعيات خود را عرض كردند باجابت مقرون نشد جندع بن صالح عمرو گفت اى صالح اگر از براى ما از اين سنك ناقه بيرون آورى مانند شتر بختى كه بزرگشكم باشد و پر موى و چون بيرون آيد فى الحال بزايد و بچه بياورد ما بتو ايمان آوريم چه بغير از خدا كسى بر اين امر قادر نيست و سحر را بر اين راهى نيست پس بر اين عهد كردند صالح دو ركعت نماز بگذارد و از خدا اين استدعا فرمود فى الحال ناله از آن سنك بيرون آمده و شكافته شده و شترى آبستن ده ماهه از آن بيرون آمد و بدان طريق كه مدعاى قوم بود و در حال بچه در شكم او بجنبش آمد و ناقه را درد زائيدن گرفته و بناله در آمد شتر بچه بشكل خودش بزاد جندع اسلام آورد و قوم بر اصرار خود بماندند و جمعى از ايشان در صدد آن شدند كه اسلام آورند آنها كه صاحبان اوثان بودند در صدد آن شدند كه ايشان را از آن منع كنند و نهى نمودند و در مجمع گفته كه جمعى از ايشان ايمان آوردند و اكابر ايشان بر اصرار خود بماندند القصه چون ناقه از سنگ بيرون آمد صالح فرمود كه
هذه ناقه اللَّه لها شرب و لكم شرب يوم معلوم
او را نصيبى باشد از آب و شما را نصيبى پس يك روز آب براى شما باشد و يك روز از براى ناقه پس ناقه با بچه در صحرا چرا ميكردند و ايشان را يك چشمه آب بود ناقه روزى كه نوبت او بودى بيامدى و دهن را در چشمه نهادى و جمله آب باز خوردى و يك قطره نگذاشتى پس توقف كردى تا مردمان بيامدند و شير وى دوشيدند تا آن مقدار كه آب خورده بود شير بعوض دادى و روز ديگر كه نوبت ايشان بودى گرد آن چشمه نگرديدى و ايشان آب بر گرفتندى و از براى روز ديگر ذخيره كردندى و چون ناقه بآب آمدى براهى آمدى كه ميان دو كوه بود و در حين بازگشتن از آن راه نتوانستى رفتن بهت بزرگى شكم بلكه براهى ديگر رفتى ابو موسى اشعرى گفت كه چون من بدان موضع رسيدم آن را مساحت كردم بيست گز بود و حسن بن محبوب كه از اصحاب ما است روايت كند از سعيد بن يزيد كه او گفت كه من بزمين ثمود رسيدم و ميان آن دو كوه كه ممر ناقه بود پيمودم هشتاد گز بود و اثر هر دو پهلوى ناقه بر آن هر دو كوه يافتم مرويست كه در تابستان در پشت وادى چرا كردى و در زمستان در پائين وادى كه گرمسير بود و هر حيوان از شتر و گاو و گوسفند كه وى را ديدى از او بترسيدى و رم خوردى و چرا نتوانستى كرد و در تابستان كه ناقه در ظهر وادى بودى همه چهارپايان ببطن وادى آمدندى و در زمستان بعكس و اين ابتلا و امتحانى بود از حق تعالى بايشان