تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٧٤ - سوره التوبة(٩) آيات ٤٠ تا ٤٩
سفر كردن و استطاعت ميداشتيم لَخَرَجْنا هر آينه بيرون مىآمديم مَعَكُمْ با شما و در مرافقت و موافقت جهد مينموديم يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ هلاك ميكنند نفسهاى خود را بدين سوگند دروغ يعنى مستحق عذاب ميسازند اين بدلست از سيحلفون زيرا كه حلف كاذب ايقاع نفس است در هلاكت و يا حالست از فاعل سيحلفون وَ اللَّهُ يَعْلَمُ و خداى ميداند إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ آنكه ايشان دروغ گويانند در اين كه ميگويند چه استطاعت خروج دارند آوردهاند كه چون رسول عزم غزاء تبوك فرمود و آن مسافتى بود تا بحد روم منافقان طمع كردند كه چون رسول (ص) و اصحاب متوجه بغزوه روم شوند و مدينه خالى ماند بسراى رسول ص و اصحاب او در آئيم و غارت كنيم و زنان و اطفال را برده كنيم حقتعالى جبرئيل را فرستاد و رسول را از اين حال خبر داد حضرت فرمود كه تدبير اين امر چيست جبرئيل گفت حقتعالى ميفرمايد كه در اين غزا كه ميروى احتياج بتيغ زدن نخواهد بود بلكه مهم بصلح خواهد كشيد على عليه السّلام را بر جاى خود نصب كن و اهل بيت و محراب و منبر بودى گذار تا هم نيابت كند و هم مدينه را حمايت كند و نيز بدانند كه چون در زمان حياة تو على عليه السّلام صلاحيت و نيابت و ولايت عهد تو دارد پس از وفات تو اولى و اخرى است كه ولى عهد و نايب تو او باشد حضرت رسالت ص امير المؤمنين عليه السّلام را بر جاى خود نصب كرد و مدينه را باو سپرد منافقان چون آن را بديدند دانستند كه كيد ايشان باطل شد و بعد از آنكه پيغمبر يك منزل جدا شد اهل نفاق زبان طعن دراز كردند و گفتند الا ان محمدا قد قلى عليا الا تراه خلفه مع النساء و الصبيان يعنى محمد على ع را دشمن گرفت و از او ملال يافت نهبينى كه او را با زنان و كودكان بگذاشت حضرت امير عليه السّلام چون اينسخن بشنيد بر وى شاق آمد برخاست و سلاح درپوشيد و شمشير حمايل كرد و متوجه خدمت حضرت رسالت ص شد تا صورت حال بعرض رساند و وقت نماز عصر باو رسيد و رسول ص از خيمه بيرون آمده بود و در راه نگاه ميكرد امير المؤمنين عليه السّلام را ديد گفت اين شخص شمايل على دارد چون نزديك رسيد گفت
يا على ما حملك على الخروج
چه تو را بر اين داشت كه از مدينه بيرون آمدى گفت طعنه منافقان كه در حق من و تو چنين و چنان گفتند رسول فرمود كه
يا على اما ترضى بانك وزيرى و وصيى و خليفتى و قاضى دينى و منجز و عدى لحمك لحمى و دمك دمى و انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى
امير فرمود كه
رضيت رضيت
پس معاودت نمود در وقت عزيمت سفر تبوك منافقان تعلل ميكردند و عذر تخلف مىآوردند حضرت ايشان را بگذاشت و رفيق خودشان نساخت حقتعالى بعد از بيان حال ايشان در آيه مذكوره بر سبيل تألف و تلطف و دعانه بر وجه خبر فرموده كه عَفَا اللَّهُ عَنْكَ حقتعالى عفو كناد از تو چه عادت عرب جارى است بر آنكه يكديگر