تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٥٦ - سوره الأعراف(٧) آيات ٧٠ تا ٧٩
آنات آرميده نشد كما قال سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ و بر هر چه گذر ميكرد آن را هلاك ميگردانيد شتران پربار گران را برگرفتى و بر هوا بردى و بر زمين زدى قوم هود بعضى در خانها رفتند و در را بر خود بستند باد باندرون ميرفت و آنها را بالا ميبرد و بر زمين ميزد و هلاك ميكرد و در اول حال هود با اهل ايمان بصحرا رفتند و خطيره از گل بساختند و در آن نشستند آن باد كه بايشان رسيدى نرم بودى و نسيم گشتى و چون بعاديان رسيدى چنان سخت شدى كه اشتر را با بار بر گرفتى و بر زمين زدى ابن كيسان روايت كرده كه در ميان قوم هود هفت كس بودند كه از ايشان قوىتر نبودى و مهتر اين هفت كس نام او خلجان بود گفت بيائيد تا بكنار وادى رويم و باد را منع كنيم پس بكناره وادى آمدند باد يك يك را بر ميگرفت و بر هوا ميبرد و بر زمين ميزد مانند درختان خرما كه از موضع خود بركنده شده بر زمين افتد كقوله كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ پس از آن هفت كس بغير خلجان هلاك شدند و خلجان بكوه پناه برد هود بيامد و گفت
يا خلجان اسلم تسلم
اسلام آور تا بسلامت مانى گفت اگر اسلام آرم خداى مرا چه دهد گفت بهشت پر نعمت گفت اينها كيستند كه من ايشان را مىبينم مانند شتران بختى گفت فرشتگان خداى مناند گفت اگر كه اسلام آرم تو قصاص قوم من از ايشان بخواهى گفت ويحك هيچ پادشاهى ديده كه از لشگر خود انتقام كشد گفت كه اگر مرا بكشند مرا بهتر از اسلام باشد پس باد در آمد و او را درربود و بر آن كوه مىزد تا او را پارهپاره كرد و از عاديان هيچ كس نماند الا آن گروه كه بمكه آمده بودند و بعد از دعا نزد معوية بن بكر آمدند شب سيم مردى برسيد بر شترى نشسته و ايشان را از هلاكت قوم عاد خبر داد ايشان گفتند كه هود را كجا گذاشتى گفت بر ساحل دريا پس ايشان در انديشه اين فرو رفتند معوية بن بكر گفت صدق و رب مكه و در وقتى كه مرثد بن سعد و لقمان بن عاد و قيل بن عير در مكه دعا كردند منادى ندا كرد بايشان كه خداى دعاى شما را اجابت كرد اكنون حاجة خود را از او بخواهيد تا روا گرداند مرثد گفت (اللهم اعطنى بر او صدقا) تير دعاى او بهدف اجابت رسيده قيل گفت كه من آن ميخواهم كه بقوم من رسيد مردمان گفتند كه قوم تو هلاك شدند اين چه دعا است كه بر خود ميكنى گفت (لا حاجة لى فى البقاء بعدهم) پس بادى بديد آمد و او را بر هوا برد و بر زمين زد و او را هلاك گردانيد لقمان بن عاد گفت بار خدايا مرا عمرى دراز ده مانند عمر هفت كركس دعاى وى را نيز اجابت كردند و چون كركس از بيضه بيرون آمدى او را بر گرفتى و بپروريدى تا بمردى و هر كركس را پانصد سال عمر بودى و چون بكركس هفتم رسيدى او را بپروريدى و نام اين كركس را لبد نهاده بود و چون عمر وى باخر رسيد بامداد كركسان ديگر بپرواز آمدند لبد نتوانست كه برپرد و لقمان دانست كه عمر وى بآخر رسيد و در اين روز در خود فتورى مىيافت بيامد