تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٠٢ - سوره التوبة(٩) آيات ٧٠ تا ٧٩
دهى و بهر وجه كه مصلحت بينى صرف كنى رسول صلّى اللَّه عليه و آله فرمود چون تو زكاة را جزيه گفته صدقه تو را قبول نكنم او برخاست و خاك بر سر كرد و فرياد در گرفت رسول صلّى اللَّه عليه و آله فرمود كه هر چند گفتم كه در فقر شكيبا باش و طلب غنا مكن قبول نكردى لا جرم باين قضيه مبتلا شدى پس مايوس و منكوب بموضع خود رفت و رسول (ص) در آن نزديكى بجوار ايزدى پيوست آوردهاند كه در عهد ابو بكر بيامد و درخواست كه صدقه او را قبول كند گفت چون رسول صلّى اللَّه عليه و آله صدقه تو را قبول نكرد من نيز قبول نكنم چون عمر بخلافت نشست او نيز قبول نكرد و در عهد عثمان بدار الجزا رفت از ابن عباس و سعيد بن جبير و قتاده روايت است كه ثعلبه بمجلس انصار آمده گفت اگر حقتعالى مرا از فضل خود غنى گرداند من بعض آن را تصدق كنم و حق هر مستحقى از آن ادا نمايم و رعايت صله رحم كنم حقتعالى ابتلاى او فرمود و در آن چند روز پسر عم او فوت شد و مال بسيارى گذاشت ثعلبه همه او را بميراث گرفت و بآنچه گفته بود وفا نكرد اين آيات درباره او نازل شد و نزد حسن و مجاهد نزول آيت در حق ثعلب بن خاطب و معتب بن قشير و و همام بن عمر بن عوف آمد كه با خداى خود عهد كردند كه اگر مالى روزى ايشان كند تصدق كنند و چون حقتعالى ايشان را غنى گردانيد بخل ورزيدند و تصدق نكردند و ضحاك برانست كه آيه درباره نبتل بن حرث و جد بن قيس و ثعلب بن خاطب و معتب بن قشير و همام بن عمرو بن عوف آمد و كلبى گفته كه خاطب بن ابى بلتعه را مالى در شام بود با خداى خود عهد كرد كه اگر مال بسلامت بمن برسد من تصدق كنم چون آن مال باو رسيد تصدق نكرد بدانكه در آيه دلالتست بر آنكه خلاف وعده و خيانت و كذب از اخلاق اهل نفاقست حسن بصرى از رسول (ص) روايت كرده كه
(اربع من كن فيه فهو منافق و ان صلى و صام و زعم انه مؤمن اذ احدث كذب و اذا خصم فجر و اذا عاهد غدر و اذا ائتمن خان)
اين حديث مخصوص است بمنافقان چنانچه مقاتل بن حبان گفت كه من در اقصاى سمرقند بودم ابو سعيد مغيرى از ابو هريره روايت كرده كه رسول (ص) فرمود كه
(ثلاث من كن فيه فهو منافق الخ)
چون اينحديث بر من خواند من بترسيدم بر اكثر مردمان زيرا كه كم كسى باشد كه از اين خالى باشد پس از سمرقند ببخارا آمدم و از علماء بخارا اين حديث پرسيدم آنجا نيز تشفى نشد پس بجرجان رفتم كه شهر بن حوشب آنجا بود و اينحال بر او عرض كردم مرا گفت كه از اين من هم مثل تو خايفم ببلده رى رو كه سعيد بن حبير آنجا منزويست و اين حديث را از او بپرس من برى آمدم و اين حديث را استفسار نمودم مرا بحسن بصرى حواله كرد او گفت من در اين حديث خبرى نميدانم كه مزيد تردد و خوف شود پس ببصره رفتم و حديث مذكور را بحسن بصرى رفع كردم و تردد و خوف خود را اعلام كردم گفت رحم اللَّه شهر او سعيد بن جبير بدانكه چون رسول خدا (ص) اين حديث را بيان فرمود صحابه ملول خاطر شدند و جرات نميتوانستند كرد كه از آن حضرت بپرسند