مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٢٣ - نظریه فیثاغورس در تعلیمیات
هو کمّی، و الوضع و هو کمّی [١]، و أما الفعل و الانفعال فهو مادی، فیحصل من هذا انّ جمیع ما لیس بکمّی فهو متعلق بالمادة، و المتعلق بالمادة مبدؤه ما لیس متعلقا بالمادة [٢]، فتکون التعلیمیات هی المبادئ، و تکون هی المعقولات بالحقیقة، و سائر ذلک غیرمعقول؛ و لذلک فلیس واحد یحد اللون و الطعم و غیر ذلک حدا یعبأ به، إنّما هو نسبة إلی قوة مدرکة فلایعقلها عندهم العقل إنما یتخیلها الخیال تبعا للحس [٣].
قالوا و أما الأعداد و المقادیر و أحوالها فهی معقولة لذاتها، فهی اذن المفارقة. و قوم جعلوها مبادئ و لم یجعلوها مفارقة، و هم اصحاب فیثاغورس، و رکبوا کل شئ من الوحدة والثنائیة [٤]، و جعلوا الوحدة فی حیز الخیر و الحصر، و جعلوا الثنائیة فی حیز الشر و غیر الحصر [٥].
و قوم جعلوا المبادئ الزائد و الناقص و المساوی، و جعلوا المساوی مکان الهیولی إذ عنه الاستحالة إلی الطرفین [٦].
و قوم جعلوه مکان الصورة لأنها المحصورة المحدودة و لا حد للزائد و الناقص [٧].
[١]. متی به زمان ارتباط دارد و آن هم کمّ است، وضع هم به ابعاد جسم بستگی و ارتباط دارد.[٢]. هر چه که به ماده تعلق دارد ناچار منشأی دارد که این منشأ به ماده تعلق ندارد.[٣]. غیرکمّیت اصلًا به عقل درنمیآید، فقط محسوس و متخیل است. رنگ و طعم و نظیر آن به همین دلیل قابل تحدید نیستند، چون تحدید تعقل است. اینها اساساً به عقل درنمیآیند. البته همه اینها برخلاف سخنانی است که حکما میگویند که لون و طعم و نظیر آن تحت یک مقوله کلی عقلی درمیآید.[٤]. ما اینجا سه خصلت بیان کردیم: یکی اینکه امور تعلیمیات مبادی هستند، یعنی تشکیل دهنده امور مادی هستند؛ دیگر اینکه معقول منحصرا اینها هستند؛ سوم اینکه وجود عینی اینها وجود مجرد است نه مادی. شیخ میگوید:
ولی قومی به مبدئیت تعلیمیات برای اشیاء قائل هستند اما به مجرد بودن آنها قائل نیستند. اینها اصحاب فیثاغورس میباشند که هر چیزی را مرکب از وحدت و دوتایی دانستهاند (ظاهرا اینجا مقصود فردیت و زوجیت است).
[٥]. خیر و شر را چنین توجیه کردهاند که از وحدت، خیر برمیخیزد و از ثنائیت شر. ظاهرا از سابق چنین یادم هست که فیثاغورس گفته است: «عدد فرد خیر است و عدد زوج شر» و خیر و شر را هم در عالم به فرد و زوج نسبت میدهد.[٦]. قوم دیگری از وحدت صحبت نکردهاند، بلکه «زائد» و «ناقص» و «مساوی» را که ما از خواص تعلیمیات میدانیم مبدأ دانستهاند؛ یعنی گفتهاند آنچه که در خارج وجود دارد یا مساوی وجود دارد از آن جهت که مساوی است یا زائد وجود دارد یا ناقص. البته منظور اینها از «مساوی» شیئی که مساوی است نمیباشد. ما همیشه مساوی بودن را و زائد و ناقص بودن را صفت یک شئ میدانیم و آن شئ را وجودا بر صفت مساوی مقدم میدانیم، ولی آنها به عکس معتقد بودند که مساوی از آن جهت که مساوی است اصل است؛ یعنی آنچه را که ما برای یک جوهر عرض میدانیم و جوهر را معروض اینها میدانیم، آنها برعکس، آن عرض را اصل میدانند و آن جوهر را تشکیل یافته از آن. گفتهاند مساوی یعنی برابر بودن و برابر بودن یعنی اعتدال و اعتدال یعنی مستعد بودن.[٧]. بعضی مساوی را مکان هیولی قرار ندادهاند بلکه آن را مکان صورت قرار دادهاند، برای اینکه صورت آن چیزی است که متناهی و محدود است و مساوی هم آن چیزی است که متناهی و محدود است امّا زائد و ناقص را نمیشود حد برایشان معین کرد.