مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٤٤ - غایت داشتن مشروط به شعور نیست
فکر میافتد که این رنج را از خودش رفع کند، فورا میرود و آب سرد و گوارایی مینوشد. از نظر دستگاه ادراکی، برای انسان یک رنجی پیدا شده و این رنج را با نوشیدن آب رفع کرده است ولی نمیداند که این دستگاه ادراکی استخدام شده برای آن دستگاه غیر ادراکی. طبیعت نیاز به آب پیدا کرده، بدن آب میخواسته؛ اگر این موضوع در دستگاه ادراکی منعکس نمیشد، آب که از آسمان برای او نمیآمد. وقتی که این صورت در دستگاه ادراکی پیدا شد و چنان حالتی احساس گردید، دستگاه ادراکی برای خودش، برای رفع رنج خودش شروع به کار میکند ولی نمیداند که الآن که دارد برای خودش کار میکند در واقع دارد به طبیعت خدمت میکند.
یا یک بچه شیرخوار را در نظر بگیرید که گرسنه و تشنه میشود و گریه میکند، هیجان پیدا میکند که حتماً شیر بنوشد. او اساساً خبر ندارد که معده دارد یا ندارد، خبر ندارد که این شیر مورد احتیاج معده و مورد احتیاج بدن است. او فقط حالتی را احساس میکند و یک رنجی را از گرسنگی و تشنگی احساس میکند که میخواهد آن از میان برود. او در عالم شعور و ادراک خودش برای لذتی یا برای رفع رنجی کار میکند، اما در واقع نه لذت و نه رنج او هیچیک اصالت ندارد، بلکه اصل آن است که طبیعت نیاز خود را برآورد و به خواسته خود برسد و این لذت و رنج برای این اختراع شده است که طبیعت غیر شاعر به مقصد خودش برسد. اگر انسان این رنج و لذت را درک نکند و صرفا به خاطر مصالح طبیعت و بدن بخواهد کار کند، بیست سال هم زندگی نمیکند؛ یعنی اگر انسان از گرسنگی رنج نبرد و از غذا خوردن لذت نبرد و فقط بخواهد به فلسفه اینکه من میخواهم زنده بمانم، مثل یک ماشین که احتیاج دارد به بنزین، باید بنزین به او بزنیم، انسان حساب کند که روزی سه بار بخواهد بنزین بزند، مرتب بخواهد سر سفره بنشیند و با این دهان و دندان خودش غذاها را بجود و بلع کند، میگوید چه کار پر زحمتی است، اصلًا زندگی ارزش این زحمت را ندارد.
ولی وقتی که این لذت برایش موجود بود، خودش هدفی برای زندگی میشود، هدف زندگی برای او همین خوردن میشود؛ در صورتی که طبیعت هدف دیگری دارد و مثل این است که این لذت را در کام ادراک انسان ریخته برای اینکه به مقصد خود برسد و کار خود را انجام دهد.
بالاتر از آن اینکه فرض کنید طبیعت میخواهد نوع ادامه پیدا کند. حالا اگر لذت و رنجی نمیبود و میآمدند به صورت یک فکر و فلسفه به مردها و زنها میگفتند