مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٤٠ - افعال بی رویه هم غایت دارند
طبقه خودش از او منصفتر پیدا نشود، همیشه اظهار عجز و کوچکی میکند و مطالب را با کلمات «یشبه»، «لعلّ» و نظایر آن میگوید: شاید مطلبی است که ما نمیفهمیم، شاید بعد از ما افرادی بیایند که معنای این حرف را بفهمند که «شوق هیولی به صورت» یعنی چه. مرحوم آخوند مطلب را نقل میکند و بعد اصولی را ذکر میکند در توضیح آن مطلب و یکی از آن اصول این است که «وجود» مساوی است با «شعور».
شعور تعریف ندارد و آنچه که ما اسمش را «شعور» میگذاریم یک درجه عالی از شعور است. وجود، هر چه به کمال یعنی به شدّت و قوّت برسد شعور و وجدان خودش از خودش بیشتر میشود. اصلًا سخن آخوند این است که شعور یعنی وجدان خود؛ هر وجودی که خودش را وجدان نمیکند یعنی تودهای از وجدان است که با لاوجدان فرقی نمیکند. میگوید: در طبیعت وجود و عدم درهم آمیخته است. هیچ چیز در طبیعت، وجود خالص نیست. هر چه در طبیعت است، ترکیب وجود و عدم است.
میگوید: طبیعت امری ممتد و دارای ابعاد است، چه ابعاد سه گانه جسمانی و چه بعد زمان.
اصولًا معنای ابعاد داشتن این است که هر جزئی از جزء دیگر غایب است یعنی جزء دیگر را فاقد است. آن جزء را هم که دو جزء کنیم، هر یک از اجزاء را که در نظر بگیریم از جزء دیگر غایب است و آن جزء دیگر هم از او غایب است. جسم یعنی وجود داشتن در عین غیبوبت از خود؛ خود بودن و در عین حال از خود غایب بودن. این از ابعاد جسمانی. بعد میرود سراغ بعد [دیگر] طبیعت یعنی بعد تغییر، بعد زمان. باز عین همان حالت غیبت در اینجا هم هست. هر لحظه از لحظه دیگر غایب است و خود آن لحظه را هم که بشکافیم باز تقسیم میشود به دو لحظه که از یکدیگر غایب هستند. باز هر جزئی تقسیم میشود به دو لحظهای که از یکدیگر غایبند، البته نه به معنای اینکه ذرات لحظات (ذرات آنات) وجود دارد، بلکه نحوه وجود نحوه وجودی است که جمع و حضور در اینجا پیدا نمیشود. البته باز در عین حال وجود است و در همان حدّی که وجود است نمیشود گفت که شعور نیست، اما آنقدر این وجود با عدم آمیخته است و این علم و آگاهی آنقدر با ناآگاهی توأم است که برای انسان قابل تصور نیست که این چگونه آگاهیای است. همین که وجود از این مرحله بعد داشتن و امتداد داشتن- چه مکانی و چه زمانی- خارج شود که ما اسمش را «حالت تجرد» میگذاریم [دیگر از خود غایب نیست] چون تجرد جز نفی عدم چیز دیگری نیست.