مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٢٥ - بحث « اتفاق » از جهت علت غائی
ملحق میشود و بعد خودش نمیفهمد که به کجا میرود چون در اختیار خودش نیست. یک وقت خودش را در محلی میبیند که اصلًا او نخواسته در آنجا باشد. این جبری که بر او احاطه کرده است او را به اینجا کشانده است.
یا تخته چوبی را فرض کنید که بر روی امواج دریا قرار گرفته است. این امواج روی جبر طبیعی دائما آن را از این طرف به آن طرف میبرند، یک موج تخته را به روی موج دیگر پرتاب میکند و آن موج او را به سوی دیگری میبرد و باز در اختیار موج دیگری قرار میگیرد. حال ممکن است این تخته به ساحل کشیده شود ولی نه اینکه این طبیعت تخته است که خودش را به ساحل کشانده است و یا آب یک طبیعت خاصّی داشته که میخواسته آن تخته را از روی امواج عبور دهد و به ساحل برساند، بلکه جز این نبوده که هر موجی آن را به طرفی افکنده و به طور جبری رسیده به ساحل و اینطور نیست که بگوییم اینجا یک طبیعت خاصی است که از آن ساعتی که این چوب روی این امواج قرار گرفت از اول متوجّه این هدف بوده یعنی او میخواسته که خود را یا این چوب را برساند به ساحل و لذا آن را از لابلای این موجها عبور داد تا رساند به ساحل؛ نه، چنین نیرویی و طبیعتی نبوده و به طور جبری حرکات موجها او را به ساحل کشانده است.
یا مثلًا یک طلبه ابتدا که از خانهاش حرکت میکند و میرود حوزه علمیه، چیز دیگری قصد دارد، فکر کرده مثلًا شیخ مرتضی انصاری بشود، میگوید برویم درس بخوانیم بشویم شیخ مرتضی انصاری، ولی بعد که در حوزه قرار میگیرد جریانهایی او را از جایی به جایی میکشاند. یک وقت آن کسی که میخواسته شیخ مرتضی انصاری بشود میبیند از دادگستری سر درآورده (قاضی دادگستری شده است) میپرسند چطور شد اینجا آمدید؟ میگوید خود ما هم نمیخواستیم، کشیده شدیم به اینجا، حالا میبینیم آمدهایم به اینجا.
بالاتر از این مثالها مثال کارخانههاست. این کارخانهها بهترین مثال برای جبر مادّی است بدون اینکه هیچ غایتی در کار باشد. اگر انسان وارد یک کارخانه ریسندگی و بافندگی شود، از ابتدا که شروع کار را نگاه میکند، میبیند در یک جا پنبهها و پشمها را آوردهاند و یک دستگاهی دارد آنها را میشوید. آن دستگاه با نیرویی که دارد حرکت میکند. پشمها را بالا و پایین میبرد و شستشو میدهد و بعد آنها را بیرون میریزد. یک دستگاه دیگر آنها را میبرد و به دستگاهی که مخصوص حلّاجی است