مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٧ - نحوه وجود کلّی طبیعی
وجود دارم، آن من انسانی کلی در من و تو و او، در همه وجود دارد، پس وقتی برای نوع انجام دادم برای خودم کردهام، برای خود جاودانیام. بدون اینکه اینها به خدایی، به وحیی، به قبر و برزخ و قیامتی قائل باشند، به گمان خودشان جاودانگی اثبات کردهاند، جاودانگی انسان و اخلاق را توجیه کردهاند!
ریشه این طرز فکر همین است که گفته شود: کلّی طبیعی وجود دارد در خارج، ولی له وجود خاصّ مفرد فی الأعیان، وجودی است که گویی افراد، عوارض آن هستند، مثل خیمهای که روی ستونها و عمودها برپاست.
حکمای ما این قول را «قول رجل همدانی» نامیدهاند، چون شیخ در جایی به مسخره میگوید: در همدان رجلی را دیدم که چنین عقیده داشت. اصولیون ما هم گویا همه رجل همدانی هستند.
پس مطلب چیست؟ مطلب این است که کلّی طبیعی اصلا کلّی نیست، حقیقتی است لابشرط، نه کلّی است و نه جزئی، در خارج وجود دارد به وجود افراد. هر فردی خودش جداگانه یک طبیعی است. کلّی طبیعی عین هر فرد است نه اینکه قائم به فرد است. این، حرف باطلی است. کلّی طبیعی هیچ حکمی ندارد غیر از حکم افراد. آیا طبیعی حادث است یا قدیم؟ واحد است یا کثیر؟ میگوییم بستگی به افرادش دارد.
لیس الطبیعی مع الأفراد کالأب [بالأولاد]، بل الآباء بالأولاد.
قول شیخ و قول صحیح این است که کلّی طبیعی وجود خارجی دارد ولی به نحو کثرت. در خارج «انسانها» وجود دارند. شیخ میگوید افراد که نوع و صنف دارند بعضی مختصّات مربوط به فرد خاص است و برخی اینطور نیست، عمومیتر است. انسان که هم در اصفهان است و هم در تهران، اگر یک واحد باشد که نمیشود هم در تهران باشد هم در اصفهان.
گفتیم که پارهای متجدّدین میگویند من دارای دو «من» و دو شخصیت هستم: یکی جنبه فردیت و خصوصیات شخصی من؛ در عین حال من دیگر من انسانی است که به حسب آن، من زید فرزند عمرو نیستم؛ به حسب آن من، من انسان هستم. در اینجا یک کثرت وجود دارد (کثرتهای فردی) و یک وحدت که همان من انسانی است. دیگر در آن من انسانی جدایی نیست. بنابراین نتیجه اخلاقی میگیرند: خود فردی ملاک جنگ و دعواست، امّا من انسانی همان دیگران است و کار کردن برای دیگران مثل کار کردن برای خود است. میگویند اینکه در اخلاق باید خود فردی را شکست