مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٧ - مقصود از « حلول » چیست؟
چیزی وجود دارد. نقل میکنند که حاجی گفت: عجب! پس اینها انتقال عرض میکنند. محال است چنین حرفی را حاجی بزند، زیرا آن حرفی که حاجی میگوید محال است، تا ابد محال است. آن نادانی که این حرف را به این صورت طرح کرده اشتباه کرده است. مثل اینکه کسی بیاید بگوید آقا شما میگویید جسم بدون قاسر میل طبیعیش این است که به سوی مرکز حرکت کند. جسم ثقیل (مثل آهن) و بدون قاسر محال است حرکت کند مگر اینکه نیرویی باشد، اما هواپیما چه؟ او خیال کرده که قاسر فقط دست است، اگر با دست حرکت دادی قاسر است، در حالی که قوه بخاری که در او هست بزرگترین قاسرهاست. این حرکت طبیعت بر خلاف مقتضای خودش، بدون قاسر نیست که بگوییم اصل فلسفی در اینجا نقض شده است. یک کسی هم از حماقت خودش چنین تعبیری از مطلب میکند.
به هر حال بحث درباره حلول این است. اگر میگوییم شیئی در شیئی حلول دارد، تعبیر دیگری نداریم. منظور یک چنین آمیختگی است نه اینکه شیئی در شیء دیگر نفوذ کند.
گفتیم ممکن است عرض در جوهر حلول کند یا اینکه جوهری در جوهر دیگر حلول کند. اما مگر چنین چیزی هم میشود؟ میگویند بله، جوهر هم در جوهر حلول دارد، صورت در ماده و یا به تعبیر دیگر قوّه در مادّه، چون صورتی که میگویند همان قوّه است. قوّه در مادّه حلول دارد، ولی نه حلولش از قبیل آمیختگی آب است با گل، یا از قبیل آمیختگی میخ است با دیوار؛ بلکه همین طور که رنگ (منتها رنگ، محسوس است و این محسوس نیست) [از جسم] تجزیه پذیر نیست و اینطور نیست که رنگ را بر یک سطحی از این جسم مالیدهاند و اگر شما تراش بدهید بگویید در زیرش رنگ نیست- نه، این رنگ به سطح جسم مربوط نیست، بلکه به عمق جسم مربوط است- قوه هم که متحد با مادّه است به تمام اعماق جسم مربوط است؛ اگر میگویند سریان دارد در او، تعبیری غیر از «سریان» ندارند که بخواهند بگویند. اگر میگوییم حلول سریانی دارد، این سریان معنایش این است که این به تمام وجودش با او متحد است؛ وجود این و وجود او در خارج یکی است.
ولی چطور میشود که دو شیء در خارج یک وجود داشته باشند؟ این مانعی ندارد که دو شیء در خارج یک وجود داشته باشند و ایندو که یک وجود دارند مجموعا یک واقعیت را به وجود بیاورند.