تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٨٦ - سوره الأعراف(٧) آيات ١١٠ تا ١١٩
مهارتى تمام بود و چون فرستاده فرعون بنزديك ايشان رسيد مادر خود را گفتند كه قبر پدر ما را بما بنما مادرش چنان كرد ايشان پدر خود را آواز دادند جواب ايشان باز داد گفتند يا ابتاه ملك مصر ما را طلبيده بجهت آنكه دو كس آمدهاند بىلشگر و سلاح و كار را بر او تنگ گرفته و ايشان را عصائى است كه چون مىافكنند اژدها ميشود و هر چه پيش او مىآيد ميخورد و فرعون داعيه آن كرده كه ما را با او معارضه فرمايد صاحب قبر جواب داد كه چون بمصر رسيديد بپرسيد كه وقتى كه ايشان در خواب مىشوند آن عصا همان اژدها ميگردد يا نه اگر اژدها ميگردد بدانيد كه جادو نيست چه سحر ساحر وقتى كه در خواب باشد اثر ندارد و چون حال بر اين منوال باشد نه شما را و نه هيچكس از عالميان را قوة معارضه با ايشان نخواهد بود القصه برادران با شاگردان و مصاحبان كه دوازده هزار بودند و نزد ابن اسحاق پانزده هزار و بروايت سدى سيهزار و نزد ابن مكندر هشتاد هزار و در زاد المسير گويد كه هفتاد هزار بمصر آمدند و بدرگاه فرعون جمع شدند چنانچه ميفرمايد كه وَ جاءَ السَّحَرَةُ و آمدند جادوان فِرْعَوْنَ بسوى فرعون بعد از آنكه ايشان را طلبيده بود چون چشم ايشان بر فرعون افتاد قالُوا گفتند إِنَّ لَنا لَأَجْراً آيا مزدى باشد و حفص و حمزه و كسايى بر طريق اخبار ميخوانند نه استفهام و تنوين براى تعظيم است يعنى بر وجه ايجاب اجر گفتند البته ما را مزدى بزرگ باشد إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبِينَ اگر باشيم غلبه كنندگان بر موسى قالَ نَعَمْ گفت فرعون آرى شما را مزدى بسيار باشد و إنّكم و بدرستى كه شما باشيد لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ از نزديكان و خواص من هر گاه كه خواهيد بىاذن از حاجبى نزد من آييد و هر چه خواهيد و طلبيد اجابت كنم اينجمله مؤكده بان عطف است بر آنچه نعم ساد مسد آنست كه آن ان لكم لاجرا است زيادتى اين كلام بر جواب جهت تحريص ايشان است و در اين دلالت است بر عجز فرعون از مقاومت با موسى و تذلل او چه از جمله معلوماتست كه احتياج او بسحره بجهت ضعف و عجز او بوده و نيز دالست بر آنكه ساحران در آنچه دعوى ميكردند كه چوب و رسن را مار گردانيم دروغ گفتند زيرا كه بر قلب اعيان قادرى جز حقتعالى نميتواند بود و اگر قادر بودندى كوهها و سنگها را زر كردندى و از فرعون محقرى نخواستندى و نگفتندى كه ان لنا لاجرا آوردهاند كه مهتران اين جماعت سحره چهار تن بودند دو برادر بودند كه ايشان را سابور و عادور ميگفتند و دوى ديگر كه حطط و مصفى و در لباب آورده كه اينچهار تن را نيز مهترى بود شمعون نام چون به مصر آمدند سابور و عادور واقعه سؤال و جواب خود و پدر خود را با قوم گفتند ايشان از قصه خواب