تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٠٣ - سوره الأعراف(٧) آيات ١٤٠ تا ١٤٩
زبير كه بلندترين كوهها است در اين ولايت و قوت تحمل آن از تو بيشتر فَإِنِ اسْتَقَرَّ پس اگر اين كوه قرار گيرد و ثابت ماند مَكانَهُ در جاى خود بهنگام تجلى نور من بر او فَسَوْفَ تَرانِي پس زود باشد كه تو نيز به بينى مرا و اگر كوه را قوت و قدرت آن نباشد تو نيز قوت و قدرت اين مسئول نداشته باشى فَلَمَّا تَجَلَّى پس آن هنگام كه تجلى كرد رَبُّهُ پروردگار او يعنى ظاهر گردانيد نور خود را يا از نور عرش مقدار سوفار سوزنى متجلى شد لِلْجَبَلِ مر آن كوه را و گويند كه اين بعد از آن بود كه حياة و علم و رؤيت در وى آفريد تا نور حق را بديد در عين المعانى از سهل ساعدى نقل ميكند كه حقتعالى نور خود را از وراى هفتاد هزار حجاب بمقدار در همى ظاهر كرد در آن ساعت هر ديوانه كه در روى زمين بود باهوش آمد و هر بيمارى كه سر بر بالين مرض داشت شفا يافت و عرصه زمين رقم سر سبزى پذيرفت و آبهاى تلخ و شور بعذوبت و حلاوت مبدل گشت و بتان در روى در افتادند و نيران مجوس فرو رفت مرد بسبب آن تجلى جَعَلَهُ گردانيد حقتعالى آن كوه را دَكًّا ريزه ريزه و در تبيان گفته كه كوه بدان عظمت پاره پاره گشت و شش كوه ديگر از آن جدا شد سه كوه كه احد است و ورقان و رضوى به مدينه افتاد و سه كوه ديگر كه نور و ثبير و حر است بمكه وَ خَرَّ مُوسى و بيفتاد موسى در حالتى كه صَعِقاً بيهوش شده بود از هول آنچه مشاهده كرد از پاره پاره شدن كوه و آن بيهوشى از خميس روز عرفه بود تا عشيه روز جمعه و آن هفتاد كس هلاك شدند فَلَمَّا أَفاقَ پس چون بهوش باز آمد قالَ سُبْحانَكَ گفت تنزيه ميكنم ترا از هر چه لايق حضرت تو نيست و پاك ميدانم ترا از آنكه بحاسه بصر مرئى شوى تُبْتُ إِلَيْكَ بازگشتيم بسوى تو از جرات اقدام بر اين سؤال بدون اذن تو وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ و من اول گروندگانم بعظمت و جلال تو بآنكه هيچ احدى ترا نتواند ديد و اين قول منقولست از ابى عبد اللَّه عليه السّلام و يا من اول گروندگانم بتو در بنى اسرائيل و در تفسير جرجانى مذكور است كه چون حقتعالى بموسى خطاب فرمود كه من نور خود را بر كوه تجلى خواهم كرد همه كوههاى بلند سر بر آوردند كه ما را رتبه و استعداد نور تجلى است و كوه زبير چون كه از آنها پستتر بود سر فرو برد و گفت كه مرا محل و مرتبه آن نيست كه نور حقتعالى بر من تجلى نمايد حق سبحانه و تعالى فرمود بعزت و جلال من كه نور خود را بر تو افكنم بجهت تواضع و فروتنى كه از تو صادر شد پس آن نور بر او فايض شد و در كميت اين نور خلاف كردهاند از ضحاك نقلست كه آن نور بمقدار بادى بود كه از بينى گاو بيرون آيد و كعب الاحبار و عبد اللَّه سلم گفتهاند كه بقدر سوراخ سوزنى بود و از سدى نقل است كه