دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣١٩ - ٤/ ٢ سپيدهدم نوزدهم
٤/ ٢ سپيدهدم نوزدهم
٢٩٣٣. امام حسن ٧: ابن نبّاحِ [مؤذنْ] خدمت على ٧ آمد و گفت: نماز! دست او را گرفتم. برخاست. ابن نبّاح از پيشرو و من از پشت سرِ او به راه افتاديم. چون از در بيرون شد، ندا داد: «اى مردم، نماز، نماز!». كار هر روز او بود. بيرون مىآمد و تازيانهاش در دستش بود و مردم را بيدار مىكرد. آن دو مرد با او رو به رو شدند. برق شمشير را ديدم و شنيدم كه كسى گفت: حكومت از آن خداست نه تو، اى على! سپس شمشير دومى را ديدم. امّا شمشير ابن ملجم بر پيشانى تا فرق سر او فرود آمد و به مغز سر رسيد؛ امّا شمشير ابن بجره به سقف خورد.
على ٧ فرمود: «اين مرد، فرار نكند!».
٢٩٣٤. الإرشاد: حُجر بن عدى آن شب در مسجد بيتوته كرده بود. شنيد كه اشعث به ابن ملجم مىگويد: زود باش، كارت را بكن. الآن صبحْ رسوايت مىكند. حُجر، دريافت كه مقصود اشعث چيست. به او گفت: اى لوچ، او را كشتى! و بهسرعت بيرون آمد تا به امير مؤمنان خبر دهد و او را از نقشه آنان، برحذر دارد. امير مؤمنان از راه ديگرى آمد و وارد مسجد شد. ابن ملجم پيش شتافت و با شمشير بر او ضربت زد. حُجر وقتى برگشت كه مردم مىگفتند: امير مؤمنان كشته شد، امير مؤمنان كشته شد.
٢٩٣٥. مروج الذهب: على ٧ هر روز صبحْ اوّل اذان بيرون مىآمد و مردم را براى نماز بيدار مىكرد. ابن ملجم بر اشعث گذر كرد كه در مسجد بود. به ابن ملجم گفت: صبحْ رسوايت كرد! حُجر بن عدى آن را شنيد. گفت: اى لوچ، او را كشتى! خدا تو را بكشد!