دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٥ - ٤/ ١ شب نوزدهم
فرمود: «پيامبر خدا را در خواب ديدم كه غبار از چهرهام مىزدود و مىفرمود:" اى على! غصه مخور. آنچه بر عهدهات بود به انجام رساندى"».
سه روز نگذشت كه آن ضربت بر او فرود آمد. امّ كلثوم فرياد كشيد. حضرت فرمود: «دخترم! چنان مكن. من پيامبر خدا را مىبينم كه با دست خود به من اشاره مىكند:" اى على! نزد ما بيا. همانا آنچه پيش ماست، برايت بهتر است"».
٢٩٢٢. امام حسن ٧: سحرگاهى نزد على ٧ رفتم و پيش او نشستم. فرمود: «من شب را بيدار مانده بودم تا آن كه خانوادهام را بيدار كنم. نشسته، خوابم ربود. پيامبر خدا را ديدم. گفتم: اى پيامبر خدا! از امّت تو بسيار رنج و عداوت ديدم. فرمود:" نفرينشان كن". گفتم: خدايا به جاى اينان، بهتر از اينان را به من بده و به جاى من بدتر از مرا بر آنان بگمار».
٢٩٢٣. امام حسين ٧: على ٧ به من گفت: «امشب پيامبر خدا را به خواب ديدم. گفتم: اى پيامبر خدا! از امّت تو بسيار رنج كشيدم و دشمنى ديدم. فرمود:" نفرينشان كن". گفتم: خدايا! به جاى اينان بهتر از اينان را به من بده و به جاى من بدتر از مرا بر آنان بگمار». بيرون رفت و آن مرد بر او ضربت زد.