دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣٩ - ٨/ ٤ غارت سفيان بن عوف
گروهى از اشراف كوفه بر گرد او جمع شدند و گفتند: اى امير مؤمنان! برگَرد، كه ما تو را از اين كار كفايت مىكنيم.
فرمود: «شما نه مرا كفايت مىكنيد، نه خود را!» آنان همچنان با او به سخن پرداختند تا حضرت را به خانهاش باز گرداندند. امام ٧ برگشت، در حالى كه غمگين وآزرده خاطر بود.
على ٧ سعيد بن قيس هَمْدانى را خواست و او را از نخيله همراه هشت هزار نفر فرستاد؛ چرا كه خبر يافته بود غارتگران با جمع انبوهى آمدهاند. بهوى فرمود: «تو را با هشت هزار نفر فرستادم. اين قشون [غارتگر] را تعقيب و از سرزمين عراق بيرون كن».
[سعيد] در ساحل فُرات به تعقيب او پيش رفت تا به عانات رسيد. از آن جا هانى بن خطّاب همدانى را پيش فرستاد و او در پىِ مهاجمان رفت تا به نزديكىهاى سرزمين قِنَّسْرين[١] رسيد كه آنان گريخته بودند. سپس بازگشت.
به گفته راوى، على ٧ همچنان دلگرفته و غمگين بود، تا آن كه سعيد بن قيس به نزد او باز آمد، آنگاه نامهاى نوشت. آن روزها بيمار بود و نتوانست آنچه را كه مىخواست، ايستاده درميان مردم بگويد. پس زير طاق درى كه به مسجد وصل مىشد نشست، در حالى كه حسن و حسين ٨ و عبد اللّه بن جعفر هم همراهش بودند. غلامش سعد را خواست و نامه را به او داد و فرمود كه براى مردم بخوانَد. سعد ايستاد، بهنحوى كه على ٧ خواندن او و جواب مردم را بشنود و متن نامه را چنين خواند:
به نام خداوند بخشنده مهربان. از بنده خدا على به همه مسلمانانى كه اين نامه بر آنان خوانده شود. سلام بر شما! امّا بعد؛ حمد از آنِ پروردگار جهانيان است و سلام بر پيامبران. براى خداى يگانه قيّومْ شَريكى نيست. درود خدا بر محمّد ٦ و سلام بر او در دو جهان!
[١] شهرى در يك منزلى حلب از سمت حِمص. در كوههاى آن مزارى است كه گويند قبر حضرت صالح ٧ است( معجم البلدان: ج ٤ ص ٤٠٣).