دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٦٩ - ٥/ ٥ عيادت امام
حالى كه سرش بسته بود. گفتم: اى امير مؤمنان! جاى ضربت را نشانم بده. آن را گشود.
گفتم: خراشى است و چيزى نيست!
فرمود: «من از شما جدا خواهم شد».
امّ كلثوم از پشت پرده گريست. حضرت به او فرمود: «آرام باش، اگر آنچه را من مىبينم، مىديدى، گريه نمىكردى».
گفتم: اى امير مؤمنان! چه مىبينى؟
فرمود: «اينها فرشتگاناند كه دسته دسته آمدهاند و پيامبران، و اين محمّد ٦ است كه مىگويد:" اى على، مژده! آنچه به سويش مىروى، برايت بهتر از وضعى است كه اكنون در آن بهسر مىبرى"».
٢٩٧١. الأمالى، مفيد به نقل از اصبغ بن نباته: چون ابن ملجم، امير مؤمنانعلىبن ابىطالب را ضربتزد، فردايشما عدّهاى از ياران خدمتش رسيديم. من بودم و حارث و سويد بن غفله و گروهى با ما بودند. بر درِ خانه نشستيم. صداى گريه شنيديم. ما هم گريستيم. حسن بن على ٨ بيرون آمد و گفت: «امير مؤمنان مىفرمايد: به خانههايتان برگرديد».
آن گروه رفتند، جز من. صداى گريه از خانهاش شدّت يافت. من نيز گريستم. حسن ٧ بيرون آمد و گفت: «مگر به شما نگفتم بازگرديد؟».
گفتم: اى پسر پيغمبر! نه به خدا، دلم همراهى نمىكند. پاهايم طاقت مرا ندارد كه برگردم، مگر آن كه امير مؤمنان درودهاى خدا بر او باد را ببينم.
گفت: «پس صبر كن». وارد شد. چيزى نگذشت كه بيرون آمد و گفت: وارد شو.
بر امير مؤمنان وارد شدم، در حالى كه تكيه داده بود و سرش با دستارى زرد بسته شده بود. خون از وى رفته و چهرهاش زرد شده بود. نمىدانم كه چهرهاش زردتر بود يا دستارش. خود را به روى او افكندم و او را بوسيدم و گريه كردم.
فرمود: «اصبغ! گريه نكن. به خدا سوگند، اينك اين بهشت است».
به او گفتم: فدايت شوم! به خدا مىدانم كه به بهشت مىروى؛ امّا گريهام بر اين است