دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩١ - ٩/ ٢ من و مردم، خسته از يكديگر
برمىتافتند و پراكنده مىشدند و مىترسيدند. پدرم پرچم را مىگشود و براى سوگندى كه خورده بود، كفّاره مىداد. چهار بار چنين كرد. من حال مردم را مىديدم و صحنهاى را مشاهده مىكردم كه برايم خوشايند نبود.
آن روز با مِسوَر بن مَخرَمه صحبت كردم و گفتم: نمىخواهى با امام ٧ صحبت كنى كه با اين گروه بىفايده كجا مىخواهد برود؟ گفت: اى ابو القاسم! بهخاطر موضوعى حركت مىكند كه حتمى است. با او حرف زدم و ديدم فكرى جز رفتن ندارد.
چون امام ٧ از اين گروه، آنچه را ديد كه ديد، فرمود: «خدايا! من اينان را خسته كردم و اينان مرا. من آنان را به خشم آوردم و آنان مرا. براى من بهتر از اينان را جايگزين كن و براى آنان بدتر از مرا!».
٢٨٧١. امام على ٧ در خطبهاى، آن گاه كه خبر حمله به انبار به وى رسيد: به خدا سوگند، دوست داشتم خداوند مرا از ميان شما نزد رضوان خويش مىبُرد. مرگ در كمين من است و (با اشاره به سر و محاسن خويش، فرمود:) چه چيزى بدبختترين مردم را بازداشته كه اينها را به خون رنگين كند؟ عهدى است كه پيامبر امّى با من در ميان گذاشته است. هر كه دروغ بندد، زيانكار است و هر كه پروا پيشه كند و پاداش نيك الهى را باور داشته باشد، نجات مىيابد.
٢٨٧٢. الإرشاد: امام على ٧ فرمود: «اى كوفيان! براى جهاد با دشمنتان معاويه و پيروانش آماده شويد». گفتند: اى امير مؤمنان! مهلت بده تا سرما بگذرد. فرمود: «سوگند به خداوندى كه دانه را شكافت و مردم را آفريد، اين گروه بر شما چيره خواهند شد، نه به آن دليل كه آنان از شما به حقْ سزاوارترند، بلكه بدان جهت كه آنان از معاويه پيروى مىكنند و شما مرا نافرمانى مىكنيد.
به خدا سوگند، همه ملّتها از ستم حاكمان بيم دارند و من از ستم مردم خويش. مردانى از شما را به كار گماشتم، خيانت كردند و نيرنگ زدند. برخى آنچه را از غنايم مسلمانان را كه به امانت به آنان سپرده بودم، جمع كرده، نزد معاويه فرستادند و بعضى