دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٢٧ - ٨/ ٢ هجوم ابن حضرمى به بصره
زياد، به جابر بن وَهْب راسبى گفت: اى ابو محمّد! فكر نمىكنم كه ابن حضرمى دست بردارد؛ بلكه به نظرم با شما خواهد جنگيد. نمىدانم نظر ياران تو چيست تا فرمانشان بدهم و ببينيم چه دارند.
زياد چون نماز خواند، در مسجد نشست. مردم دور او جمع شدند. جابر گفت: اى گروه ازْد! تميم مىپندارند كه آنان كسى هستند و هنگامه نبرد و سختى از شما صبورترند. به من خبر رسيده كه آنان مىخواهند نزد شما آمده، پناهنده شما را بگيرند و به زور از شهر بيرون ببرند. اگر چنين كنند، چه خواهيد كرد، در حالى كه او و بيت المال مسلمانان را در پناه خويش گرفتهايد؟!
صبرة بن شيمان كه حرمتى داشت گفت: اگر احنف بيايد، مىآيم. اگر حُتات بيايد، مىآيم. اگر جوانان بيايند، ميان ما هم جوانان هستند!
زياد پيوسته مىگفت: مرا خنده گرفت و برخاستم. هرگز نقشهاى نكشيدهام كه نزديك باشد به رسوايى من بينجامد، جز آن روز كه خندهام گرفت.
سپس زياد به على ٧ نوشت: ابن حضرمى از شام آمده و در خانه بنىتميم فرود آمده و به خونخواهى عثمانْ مردم را به جنگ فرا مىخوانَد. تميم و بيشتر مردم بصره نيز با او بيعت كردهاند و من كسى را ندارم كه به دفاع پردازم. خودم و بيت المال را در پناه صبرة بن شيمان قرار دادم و رفتم و در نزد آنان ماندم. پيروان عثمان در رفت و آمد با ابن حضرمى هستند.
على ٧ اعْيَن بن ضُبيعه مجاشعى را فرستاد تا قوم خود را از اطراف ابن حضرمى پراكنده سازد. [و به او دستور داد]: «بنگر كه چه خواهد كرد. اگر گروه ابن حضرمى پراكنده شد، اين همان چيزى است كه مىخواهى و اگر كارها به ستيزهجويى و نافرمانى كشيد، پس به جهاد با آنان برخيز. اگر در ياران خود سرسنگينى و سستى ديدى و بيم آن داشتى كه به خواستهات نرسى، با آنان مدارا كن و معطّلشان كن و چشم و گوشَت به آنان باشد، گويا سپاهيان خدا بر تو سايهافكن شده كه ستمگران را به قتل برسانى».