دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٨٩ - ٧/ ٣ ٣ كرامت او درباره يك مرد مسيحى
مدّتى بر اين منوال گذشت. يكى از روزها كه خزانه را مىگشودم، صداى فرياد و شيون بسيارى شنيدم. پنداشتم كه براى علويان از بغداد گندم آمده، يا كسى در حرم كشته شده است. بيرون آمدم تا ببينم چه خبر است. گفتند: اينجا كورى است كه شفا يافته است. آرزو كردم كاش همان كور باشد. چون به آستان حضرت رسيدم، ديدم همان نابيناست و چشمانش كاملًا سالم است. خدا را بر اين نعمت، شكر كردم.
پدرم بر اين روايت، اين را افزوده كه آن نابينا از جمله حرفهايى كه مىگفت و گويا با زندهها حرف مىزد، اين بود: چگونه سزاوار است كه من بيايم و بروم و كسى كه دوستدار تو نيست، شفا يابد؟!
٧/ ٣ ٣ كرامت او درباره يك مرد مسيحى
٣٠٥٣. إرشاد القلوب به نقل از على بن يحيى بن حسين طحّال مقدادى: پدرم از پدرش از جدّش مرا خبر داده است كه: مردى نمكينْچهره و پاكْجامه پيش من آمد و دو دينار به من داد و گفت: درِ حرم را به روى من قفل كن و مرا در داخل، تنها بگذار تا عبادت خدا كنم.
پدرم دو درهم را گرفت و در را بر او بست و خوابيد. در خواب، امير مؤمنان را ديد كه مىفرمايد: بلند شو و او را از حرم من بيرون كن. او مسيحى است.
على بن طحّال برخاست و ريسمانى برداشت و آن را بر گردن آن مرد افكند و به او گفت: برو بيرون، تو مسيحى هستى و با دو دينار مرا فريب مىدهى؟
به او گفت: مسيحى نيستم.
گفت: چرا هستى. امير مؤمنان به خواب من آمد و به من خبر داد كه تو مسيحى هستى و گفت كه او را از پيش من بيرون كن.
آن مرد گفت: دستت را بياور. من شهادت مىدهم كه جز خدا معبودى نيست و اينكه محمّد ٦ فرستاده خداست و امير مؤمنان، خليفه خداست. به خدا سوگند،