دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٣ - ٩/ ٢ من و مردم، خسته از يكديگر
آنها را به خانههاى خود بردند، همه از روى سست گرفتن قرآن و گستاخى بر خدا، تا آن جا كه اگر يكى از شما را بر بندِ تازيانهاى امين قرار دهم، خيانت مىكند. مرا خسته كرديد!».
سپس دست خود را به آسمان گشود و چنين گفت:
«خدايا! من از زندگى در ميان اين گروه خسته شدهام و آرزوهايم گسسته است. دوست و همنفسم (يعنى مرگ) را به من ارزانى كن، تا من از دست اينان بياسايم و آنان از من آسوده شوند و پس از من هرگز رستگار نخواهند شد».
٢٨٧٣. نهج البلاغة: گزارشهاى پياپى به آن حضرت رسيد كه سربازان معاويه بر شهرها سلطه يافتهاند و دو كارگزار امام در يمن، عبيد اللّه بن عبّاس و سعيد بن نمران كه مغلوب بُسر بن ارطات شده بودند، نزد على ٧ بازگشتند. حضرت، دلْتنگ از سستى يارانش از جهاد و مخالفتشان با نظر وى، بر منبر ايستاد و فرمود:
«اينك جز كوفه نمانده است كه در اختيار من است. اى كوفه! اگر تنها تو مانده باشى و گردبادهايت كه مىوزد، پس زشت باد چهرهات!».
سپس شعر شاعر را خواند كه:
اى عمرو! سوگند به جان پدر خوبت، كه من
از اين ظرف غذا، به [چرب و] چرك اندكى رسيدهام.
سپس فرمود: «خبر يافتهام كه بُسر بر يَمَن وارد گشته است. به يقين و سوگند به خدا، چنين مىپندارم كه اين قوم بر شما چيره شوند، به خاطر وحدتى كه بر باطلشان دارند و پراكندگىاى كه شما در راه حقّتان داريد، و بهخاطر نافرمانى شما از پيشوايتان در راه حق، و پيروى آنان از پيشوايشان در راه باطل، و به خاطر امانتدارى آنان و خيانت شما، و بهخاطر اصلاحگرى آنان در شهرهايشان و فسادانگيزى شما. من اگر يكى از شما را بر يك قدحى چوبى امين بشمارم، بيم آن دارم كه بند آن را برُبايد!