دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٧ - ٤/ ١ شب نوزدهم
٢٩٢٤. مسند أبى يعلى به نقل از ابو صالح: از على ٧ شنيدم كه فرمود: «پيامبر ٦ را در خواب ديدم و از رنج و عداوتى كه از امّتش ديده بودم، به او شكايت كردم و گريستم. به من فرمود:" اى على! گريه نكن و بنگر". نگريستم. دو مرد را ديدم كه آه و نَفَس عميق مىكشند و صخرهها و سنگهاى خارا را ديدم كه بر سرشان مىزنند تا آن كه آن را مىشكافد و زخمى مىكند و سپس به حالت اوّل برمىگردد».
ابو صالح گويد: صبح مثل هر روز به قصد خانه على ٧ بيرون آمدم. به بازار خرّازان كه رسيدم، مردم را ديدم كه مىگفتند: امير مؤمنان، كشته شد.
٢٩٢٥. الإرشاد به نقل از حسن بصرى: آن شب كه امير مؤمنان در سحرگاهش كشته شد، على ٧ بيدار بود و طبق عادتش براى نماز شب به مسجد نرفت. دخترش ام كلثوم كه رحمت خدا بر او باد گفت: چه چيزى خواب را از شما ربوده است؟ فرمود: «صبح كه شود، من كشته مىشوم».
ابن نباح نزد حضرت آمد و او را براى نماز خبر داد. حضرت اندكى رفت و دوباره برگشت. دخترش ام كلثوم گفت: به جعده بگو با مردم نماز بخواند. فرمود: «باشد. به جعده بگوييد نماز بخواند». سپس فرمود: «از اجل نمىتوان گريخت». پس به سوى مسجد بيرون شد.
٢٩٢٦. الإرشاد: نقل شده كه على ٧ آن شب بيدار بود. زياد بيرون مىآمد و به آسمان نگاه مىكرد و مىگفت: «به خدا نه دروغ گفتهام و نه به من دروغ گفتهاند. اين همان شبى است كه به آن وعدهام دادهاند». سپس به رختخواب برمىگشت. چون سپيده زد، كمربندش را بست و بيرون شد، در حالى كه مىگفت: