دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٩٣ - ٧/ ٣ ٤ آنچه براى ابو البقا، متولى آستانه امير مؤمنان پيش آمد
[ابو البقا مىگويد:] سه روز گذشت. روز سوم، مردى آمد كه بر پشت خود كيسهاى داشت، مثل آنان كه پياده در راه مكّه مىروند. آن را باز كرد و از داخل آن جامههايى درآورد و آنها را پوشيد، وارد حرم شريف شد، زيارت كرد و نماز خواند. پولى به من داد و گفت: غذايى بياور كه بخوريم.
ابو البقا (متولّى آستانه) رفت و مقدارى نان و شير و خرما آورد. آن مرد گفت: اين براى من خوردنى نيست. آن را پيش فرزندانت ببر تا بخورند. اين يك دينار ديگر را بگير و برايمان مرغ و نانى بخر. با آن دينار برايش نان و مرغ گرفتم.
وقت نماز ظهر كه شد، ابو البقا نماز ظهر و عصر را خواند و به خانهاش رفت و آن مرد هم همراهش بود. غذا حاضر كرد و خوردند. آن مرد، دستان خود را شست و به وى گفت: وزنههاى طلا براى من بياور. ابو البقا نزد زيد بن واقصه رفت كه صنعتگرى كنار درِ خانه تقى بن اسامه علوى نسّابه بود و سينىاى از او گرفت كه وزنههاى طلا و نقره در آن بود.
آن مرد، همه وزنهها را گرفت و در يك كفه گذاشت، حتّى شعيره[١] و ارزه[٢] و دانه شبّه[٣] را و كيسهاى پُر از طلا بيرون آورد و از آنها به اندازه وزن وزنهها وزن كرد و همه را در دامن متولّى حرم ريخت و بلند شد و هرچه را مانده بود، بست و لباسش را عوض كرد.
متولّى به او گفت: سرورم! اينها را چه كنم؟
گفت: براى توست.
پرسيد: از سوى چه كسى است؟
گفت: از سوى كسى كه به تو گفت: برگرد به همان جايى كه بودى! و همو به من گفت اينها را در مقابل وزنهها بده و اگر وزنههايى بيش از اين مىآوردى، درمقابل آنها به تو مىدادم.
متولّى بيهوش افتاد و آن مرد رفت. پس از آن، متولّى دخترانش را شوهر داد و خانهاش را آباد كرد و حالش نيكو شد.
[١] وزنهاى به اندازه يك دانه جو، شش خَردَل.
[٢] وزنهاى به سنگينى يك دانه برنج.
[٣] وزنهاى به اندازه يك بذر گلِ لاله عباسى.