دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٨٧ - ٧/ ٣ ٢ كرامت او درباره يك نابينا
كنار من مردى از مخالفان مذهبم ايستاده بود. از روى استهزا گفت: به جاى آن يك قبا و عبا خواهد داد!
زيارتمان تمام شد. به حلّه آمديم. كمالالدين بن قشم ناصرى، براى كسى كه مىخواست به بغداد برود، قبا و عبايى آماده كرده بود. خادم وى بيرون آمد و از قول او گفت: كمالالدين قمى را صدا كنيد. من رفتم. دست مرا گرفت و به گنجينه برد و قبا و عبايى بر من پوشاند.
من بيرون آمدم و پيش ابن قشم رفتم كه بر او سلام كنم و دستش را ببوسم. نگاهى بر من انداخت كه ناخشنودى را از چهرهاش شناختم. رو به خادم كرده، گفت: من فلانى را طلبيدم!
خادم گفت: شما كمالالدين قمى را طلبيديد. جماعت حاضر از همنشينان امير هم شهادت دادند كه وى دستور داده است همين كمال الدين قمى حاضر شود.
گفتم: اى امير! اين خلعت را تو به من ندادى؛ بلكه امير مؤمنان به من بخشيد.
از من خواست كه ماجرا را بگويم. برايش حكايت كردم. به سجده افتاد و گفت: خداوند و پروردگار جهانيان را سپاس، كه خلعت به دست من داده شد!
٧/ ٣ ٢ كرامت او درباره يك نابينا
٣٠٥٢. فَرحة الغَرىّ به نقل از شيخ حسين بن عبد الكريم غروى: مرد نابينايى از اهالى تِكريت[١] وارد حرم شريف امام على ٧ شد. وى در بزرگسالى نابينا شده بود و چشمانش از حدقه بيرون آمده و به صورتش افتاده بود. بسيار به دعا و درخواست مىنشست و ساحت مقدس حضرت را با تندى مورد خطاب قرار مىداد. گاهى تصميم مىگرفتم كه او را نهى كنم، گاهى به فكرم مىآمد كه رهايش كنم.
[١] آخرين شهر منطقه جزيره شام به سمت عراق، در غرب دجله در بيابان موصل كه بين اين دو، شش روز فاصله است( تقويم البلدان: ص ٢٨٨).